پس از اعتراف فرهاد به قتل عكس مقتوله را بين عكس مقتولا ن ديگر قرار دادم و از او پرسیدم می تواند بگويد كدام عكس متعلق به مقتوله هست و او دقيقاً دست روي عكس مقتوله گذاشت. اين را فقط خودم و سروان باكو مي دانستيم. براي اطمينان بيشتر عكس برخي از مقتولان را كه داشتيم در شعبه نگه داشته بودم. در بازسازي صحنه هم فرهاد همان اعترافات خود را به صورت كامل و دقيق و به صورت عملي انجام داد. باز هم خودش ما را به صحنه برد در مورد مخفي كردن لباس زير هم جايي مخفي كرده بود كه الآ ن محل احداث مجتمع مسكوني شده بود و طبيعتاً دسترسي به آن غيرممكن بود .
در مورد طلاها هم مي گفت:طلاها را با خودم به خانه بردم و مدتي در باغچه منزل مخفي كردم و هر چند مدتي يك بار آنها را در مي آوردم و نگاهشان مي كردم و بعداً آن ها را به يك نفر ناشناس در شهرستان مجاور فروختم.
با اين كه سه سال گذشته بود و اميدي به پیدا کردن طلا ها نداشتیم ولی مأموران به آن محلي كه او مي گفت اعزام شدند اما آن مغازه تعطيل شده بود و جاي آن را مغازه ي ديگري گرفته بود.
فرهاد زبان باز کرده بود بدون اینکه کمترین فشاری بر رویش باشد مثل حیوانی از اعتراف کردن لذت می برد . انگار تکرار ماجرا ها روحش را آرام می کرد.
اعترافات ديگر فرهاد در مورد قتل سعيده بود در مورد اين قتل مي گفت:
عصر يك روز زمستاني هوا كمي سرد بود. سوار بر دوچرخه شدم و از منزل بيرون آمدم اما چيزي همراهم نبود . نزديك غروب شده بود كه به لب رودخانه رسيدم به طرف منازل خرابه اي رفتم كه با خانه ما حدود پنج كيلومتري فاصله داشت آن جا را دوست داشتم در كنار رودخانه روبه روي خرابه ها نشسته بودم. حالم گرفته بود و ناراحت بودم همين طور به خرابه ها و غروب آفتاب نگاه مي كردم . كسي آنجا نبود نيم ساعتي آنجا نشستم. سوار بر دوچرخه شدم و مي خواستم به خانه برگردم. همين كه سوار شدم و چند متري حركت كردم به اول خيابان رسيدم كه بپيچم زني را ديدم كه يك تشتي روي سرش بود و به سمت من مي آمد. همان جا ايستادم تا نزدیک تر شود. حالت غيرعادي به من دست داده بود نمي دانم چرا هر وقت زني را در جاي خلو تي ببينم ، يكي به من مي گويد:
اين زن را بايد بكشي
نمي توانستم به خودم بقبولانم كه اين گناه است. درك اين موضوع برايم غيرممكن بود آن زن به من نزديك شد. در فاصله ده متري من قرار گرفته بود. وسوسه شدم كه او را بكشم. با خودم گفتم:
اين جا خلوت است پس چرا نبايد بكشمش
دوچرخه را در دستم گرفتم و به سمت او حركت كردم به يك متري او كه رسيدم، گفتم:
تو اينجا چي كار مي كني؟
با حالت ترس به من گفت:
براي چي كارم داري؟ به تو چه ربطي داره؟
حدر حال صحبت كردن بود. به او مهلت ندادم هر دوي ما نزديك ديوار بوديم سرش را محكم گرفتم و به ديوار كوبيدم به من التماس مي كرد كه او را ول كنم اما به التماس هاي او توجهي نكردم و همين طور سرش را به ديوار مي كوبيدم تا اين كه روي زمين افتاد. تشت هم از سرش افتاد تشت او را در نزديك بركه اي كه آن جا بود، انداختم. يك سنگ بزرگ در كنار ديوار بود. سنگي كه از چند تا آجر تشكيل مي شد و ظاهراً از ديوار افتاده بود آن را برداشتم و چند ضربه با بي رحمي به سرش زدم. حس كردم كه سرش را له كردم. به خون او نگاه كردم و بعد او را از دستانش گرفتم و در حدود سی الي چهل متري از بين بوته ها و علف هايي كه در مسير بود به سمت خرابه هاي اطراف كشيدم تا او را مخفي كنم . از خرابه ي اول عبورش دادم و در گوشه اي از خرابه ي ديگر قرار دادم . لباس زير او را درآوردم و به حالت كينه و تنفر خار و خاشاك و علف هاي سبز بوته درون او گذاشتم و اين طوري به او تجاوز كردم. حس كردم راحت شدم. لباس او را با خودم بردم و بين بوته ها مخفي كردم . بعد از خرابه بيرون آمدم كسي آن جا نبود. به سمت دوچرخه رفتم . هو ا تاريك شده بود . دوچرخه را در دست گرفتم و به سمت خانه حركت كردم . در حال رفتن هم لگد محكمي به تشت او زدم كه داخل بركه ي آب افتاد. سوار دوچرخه شدم و از آن جا دور شدم . دست هايم خوني شده بود. نمي دانم چه طور به خانه رسيدم. از درب پشت باغ داخل آمدم. دست هايم را خوب شستم و بعد به منزل رفتم . زن و بچه هايم نشسته بودند. من هم كنارشان نشستم به كارهاي من عادت كرده بودند. ديگر كسي از من سوال نمي كرد كه كجا بودم. شام را گذاشتند . اشتهايي نداشتم . خيلي خسته بودم به زنم گفتم:
فرشم را بيندازد
رفتم و روي فرش دراز كشيدم اما خوابم نيامد . به فكر آن زن و التماس هايش افتادم زماني كه خون از سرش مي آمد و زماني كه لباس هاي زير او را درآوردم داشتم ديوانه مي شدم. از روي فرش بلند شدم و دوباره پيش بچه ها برگشتم به آن ها گفتم:
خوابم نمي برد
با اين كه خسته بودم تا ديروقت تلويزيون نگاه مي كردم. بعضي اوقات عذاب وجدان وجودم را مي گيرد و از كارهايي كه انجام داد، پشيمان مي شوم و حتي تصميم مي گيرم كه خودم را به نيروي انتظامي معرفي كنم و اعتراف كنم. اما بعد از مدتي دوباره همه چيز به حالت عادي در مي آيد انگار نه انگار كه من چندين آدم را كشتم.
پرونده قتل سعيده متهم داشت مهدي به قتل عمدي سعيده اعتراف كرده بود و پرونده به دادگاه كيفري استان ارسال شده بود. عملاً نمي توان كاري انجام داد. بايد دلايل جديد در مورد اين پرونده و پرونده هاي مشابه را جمع آوري كرد و به دادگاه كيفري استان ارسال كنيم تا آن ها تصميم گيري كنند. بازسازي صحنه هم انجام شد فرهاد ما را به سر صحنه اي برد كه هيچ كدام از ما آن جا را نمی شناختيم و جز مطالعه بدل پرونده ذهنيتي در مورد محل قتل نداشتيم.
محل ضربه اوليه ي كنار ديوار مسير كشيدن جسد محل انداختن جسد و محل انداختن تشت را به صورت دقيق مي گفت. سروان رحماني تنها مأموري بود كه اين ها را مي دانست و اين موارد را بعد از اقرار فرهاد و بازسازي صحنه تأييد كرد. فيلم صحنه قتل را كه بعدا بررسي كرديم با اعترافات فرهاد يكي بود.
نازنين، قرباني ديگر قاتل بي رحم بود دختر بچه اي كه در اولين روز آغاز امتحانات، آخرِ سال كشته شد.
فرهاد در مورد قتل اوبی پروا مي گويد:
آن روز اول صبح با دخترم حرفم شد. به او گفتم:بايد درس بخواني وگرنه ديگر از مدرسه خبري نيست.
چند كشيده بر سر و صورتش زدم. ساكت گوشه اي نشست بعضي اوقات ساكت نشستن او هم مرا ناراحت مي كند. چون حس مي كنم كه به من اهميت نمي دهد يا حرف هايم برايش مهم نيست. مادرش كه آمد با ناراحتي بيرون رفتم. آن روز نتوانستم خودم را تخليه كنم. بعد از يك ساعت برگشتم زنم آمد و كنار من نشست. گفت:
ٰچرا با دخترمان اين طوري برخورد مي كني مگر او چه كار كرده است؟
برای آن كه جواب او را ندهم و به او اعتنايي كنم سوار بر دوچرخه شدم . دقت كردم ديدم چماق هم روي دوچرخه هست تصميم داشتم به آن سوي رودخانه بروم به آن جا رفتم. نزديك آن جايي كه اولين قتل را انجام دادم). قتل مريم ( به آن جا خيره شدم به ياد آن پيرزن افتادم و صحنه ي قتلش را در ذهنم مرور مي كردم. بيشتر ناراحت شدم. محل را ترك كردم و از يك راه خاكي كه عرض آن يك متر مي شد، گذشتم از قتل اولي بيش از دویست متر دور شده بودم به جاده ي آسفالت رسيدم. ساعت نزديك دوازده بود
از دور ديدم دختر بچه اي حدوداً ده ساله داشت مي آمد كه مانتو و شلوار مدرسه پوشيده بود. او را كه ديدم به ياد درگيري صبح با دخترم افتادم . بدتر و بدتر شدم ايستادم. داشت به سمت من مي آمد. دستم را روي چماق گذاشتم. دوچرخه را رها كردم در سه يا چهار متري من بود. چماق را كه بلند كردم. به من نگاهي كرد . او فهميد كه مي خواهم ضربه اي به او بزنم، مي خواست فرار كند كه امانش ندادم و يك ضربه به او زدم درست به او نخورد. افتاد و بلند شد . كتاب هايش روي زمين پرت شد. جيغ كشيد و تلوتلوخوران به سمت علف ها و بوته ها فرار كرد، اما در چند متري افتاد زخمي شده بود . خون از سرش مي ريخت. از فرار او بيشتر ناراحت شدم داشت به من نگاه مي كرد. مي خواست بلند شود اما نتوانست ملتمسانه به من نگاه م ي كرد خيلي ترسيده بود. روي زمين عقب عقب مي رفت به او رسيدم و بي توجه به التماس هايش بي رحمانه چندين ضربه به سرش زدم . ديگر حركتي نكرد. صورتش كاملاً خوني شده بود. فهميدم كه مرده . او رابه سمت يك نهر كم عمق كشيدم تا مخفي نمايم .او را داخل نهر انداختم لباس هایش را درآوردم. يك ساعت طلايي رنگ داشت آن را از دستش در آوردم و داخل نيزار انداختم. سريع برگشتم سوار دوچرخه شدم و به منزل برگشتم.
مشكل اساسي ما در اين پرونده، پرونده قتل هاي مريم و نازنين بود . چون هر دو در خارج از حوزه قضايي ما بودند. اطلاعي از چيزهايي كه فرهاد در مورد قتل ها مي گفت، نداشتيم . اين كه از مريم انگشتري سرقت شده يا لباسش زير بوته اي مخفي شده و اين كه محل قتل كجا بوده و به ويژه در مورد محل قتل نازنين و اين كه ساعت زرد طلايي داشته يا نه و اين كه كيف كتاب هايش كجا افتاده زمان و ساعت وقوع هردو قتل كجا بوده و چه اقداماتي روي اجساد انجام گرفته است، پس از اعتراف فرهاد با بازپرس شهر
محل وقوع قتل ها تماس گرفتم و موضوع را به او گفتم و از ايشان خواستم درصورت امكان و اگر صلاح بدانند به شعبه بيايد و خودش از فرهاد تحقيق كند. هر دو قتل را تأييد كرد. اما گفت :
ما در هردو پرونده متهمان زيادي داريم.
روز بعد به شعبه آمد و من همه موارد و اتفاقات را به او گفتم . البته ايشان از طريق روزنامه ها در جريان بود اما نمي دانست كه فرهاد به قتل هاي آن حوزه هم اقرار كرده است. با مأموران هماهنگي كردم و ايشان را به محل نگهداري متهم بردند . همه آن چيزهايي را كه فرهاد دراعترافاتش گفته بود، درست بود. پس از اين كه از متهم تحقيق انجام شد و اعترافات وي با محتويات پرونده ها و واقعيت هايي كه در صحنه جرم بود
مطابقت داده شد، صحت آن را تأييد نمود.
براي روز بازسازي هماهنگي لازم انجام گرفت مأموران پليس آگاهي آن حوزه قضايي و بازپرس پرونده ها حاضر بودند. ما هم به همراه اعضا ي گروه حضور داشتيم به مأموران گفته بودم كه در بازسازي و سؤالات از متهم دخالتي نكنند. كسي كه مي خواهد تصميم بگيرد، ما نيستيم بازپرس پرونده هاست كه بايد تصميم بگيرد. بايد براي خودش ثابت شود . قبل از حركت به سمت محل وقوع قتل ها در حضور بازپرس آن پرونده ها از فرهاد پرسيدم: آيا تا حالا به همراه مأموران يا شخص من به محل قتل هايي كه الآن مي خواهي ما را ببري رفتي؟
پاسخ داد:
نه، اولين بار است كه مي خواهيم به آن جا برويم
به بازپرس هم گفتم :
ما هيچ اطلاعي از محل قتل ها نداريم فرهاد ما را اول به محل قتل نازنين برد و صحنه ر ا بازسازي كرد از آن جايي كه خودش ايستاده بود ، مسيري كه دختر بچه مي آمد، محل ضربه زدن اوليه، محل انداختن جسد و مسير كشيدن او محل افتادن كتاب ها همه را گفت مأمور پرونده كه آن جا بود صحبت هاي فرهاد را تأييد كرد
سپس با راهنمايي فرهاد به محل قتل مريم رفتيم. آن جا هم خيلي دقيق بازسازي كرد. محل مخفي كردن لباس هاي زير مقتوله، محل انداختن جسد و نحوه قرار گرفتن و مسير كشيدن جسد ر ا به صورت دقيق گفت. اين را مأمور پرونده و بازپرس مي گفتند . چون ما از جزئيات قتل ها هيچ اطلاعي نداشتيم. بعد از بازسازي، بازپرس به آن درجه از اقناع وجداني رسيده بود، اما در هر حال بايد پرونده ها را اگر نظر بر قاتل بودن فرهاد داشت، با صدور قرار عدم صلاحيت براي ما مي فرستاد و درباره ي متهمان پرونده ها تصميم قانوني مي گرفت.
بگو مگوهای بیرون خاتمه یافته و آسمان در حال گرگ و میش شدن است. ماه کمرنگ و کم رنگ تر می شود و من فقط می خواهم بنویسم....
پرونده ديگر مربوط به قتل فرشته بود. با دستگيري فرهاد وي درباره ي اين قتل مي گويد:
حدوداً دو ماه از قتل قبلي گذشته بود يادم مي آيد تابستان بود . هوا خيلي گرم بود. يك روز صبح سوار دوچرخه شدم و از منزل بيرون آمدم چيزي به همراه نداشتم همين طور توي خيابان ها پرسه م يزدم. ساعت ده شده بود. حالم گرفته بود. حالتي به من دست داده بود كه دوست داشتم جاي خلوت بروم تا اگر يكي را ببينم، بكشم. راه ها را كاملا بلدم. چون هميشه در آن منطقه مي گشتم. به يك جاده فرعي رسيدم كه چندين خانوار در اطراف آن زندگي مي كردند. قبلاً هم آمده بودم. وارد جاده شدم. اطراف جاده نخلستان و نيزارهاي بلند بودند. فقط آنهايي را كه روي جاده بودند مي شد ديد و آن سوي جاده اصلاً ديده نمي شد . داشتم م ي رفتم ، دختر بچه اي را ديدم كه سوار دوچرخه قرمزرنگي بود و از سمت خانه اش به سمت جاده مي آمد. هيچ كس ديگري در جاده نبود وقتي ديدم خلوت است، با خودم گفتم او را بكشم. وسوسه شدم وقتي كه به من نزديك شد او را ترساندم. معلوم بود كه تازه دوچرخه سواري را ياد مي گرفت .
دوچرخه اش به دوچرخه ام خورد و به سمت راست افتاد. فرمان دوچرخه را گرفته بود و به من نگاه مي كرد شايد منتظر بود كه بروم و او را بلند كنم ولي من به او خيره شده بودم و نگاهش مي كردم . داشت خودش را درست مي كرد كه بلند شود. من هم از دوچرخه پياده شدم به يك باره سرش ر ا با دو دست گرفتم . او را روي آسفالت خواباندم خودم هم نشستم و سرش را محكم به جاده كوبيدم. دختر بچه بيهوش شده بود. او را به سمت نهر كشيدم . در بين راه آسفالتي و نهر ، آجر بود. سرش را محكم به آجر كوبيدم بعد هم آجر را بلند كردم و به سرش زدم ديگر حركتي نكرد. سنگ را به اطراف پرتاب كردم و جسد را تا لب نهر كشيدم لباسش را درآوردم و گل و لاي آوردم و روي بدنش و پاهايش ماليدم و بعد او را از دست ها و كتفش گرفتم و داخل نهر آب انداختم و برگشتم دوچرخه را گرفتم و داخل نهر انداختم . دمپايي او را هم انداختم. بعد از آن هم برگشتم و داخل نهر رفتم. جسد را به داخل آب هول دادم و به آن سمت نهر بردم. مي خواستم او را مخفي كنم تا كسي او را نبيند. در آن سمت كه بردم به نيزارها گير كرد به طوري كه نصف بدنش روي آب مانده بود. از داخل نهر بيرون آمدم احساس راحتي مي كردم . سوار دوچرخه شدم و به سمت منزل حركت كردم . دوچرخه را داخل انباري گذاشتم و وارد خانه شدم. لباس هايم كاملاً خيس شده بود. زنم تا مرا ديد تعجب كرد. از من پرسيد:
چرا لباس هايت خيس شده؟ جوابش را ندادم
دوباره پرسيد:حقيقت قتل ها از زبان
چرا هميشه با لباس خيس يا گلي به خانه مي آيي؟
گفتم:
توي نهر افتادم
اما او دست بردار نبود خيلي سوال مي كرد من هم جوابي نداشتم كه بدهم و ساكت مي ماندم. او هم به طور مشكوكي به من نگاه مي كرد. هر وقت مرتكب قتلي مي شدم و به خانه برمي گشتم براي يك يا دو روز حالت ترس و دلهره در من ایجاد می شد و همسرم شك مي كرد. اما نمي دانست كه چه كار كردم.
فرهاد به قتل اعتراف كرد براي بازسازي صحنه با راهنمايي اش و با حضور يكي از مأموراني كه در صحنه كشف جسد حضور داشت ، اعزام شديم. فرهاد خودش راهنماي ما بود. حافظه ی قوی فرهاد باعث تعجب همه ی ما بود چرا که صحنه ها را به دقت بازسازي مي كرد. رنگ لباس مقتولان، رنگ دوچرخه ها ، محل دقيق ضربه زدن، انداختن جسد، مسير كشيدن، محل مخفي كردن لبا سها و اشياء مقتولا ن همه را حفظ بود. در بازسازي همان اعترافات خود را تكرار كرد. فکر کردن و یاد آوری مداوم قتل هایی که انجام می داده بوده. و با یادآوری موضوع روح خبیثش را ارضا می کرد . در بازسازي همان اعترافات شوم خود را تكرار كرد.
قرباني ديگر قاتل سريالي بهاره بود. فرهاد درخصوص قتل ناجوانمردانه ی او گفت :
قشنگ ترين كسي بود كه او را كشتم. چهره اي نوراني با موهاي زرد طلايي داشت. يك عينكي هم گذاشته بود. خيلي قشنگ بود لباس هاي بچه گانه رنگارنگ، فكر كنم گُل گُلي پوشيده بود . روز قتل ظهر بود كه از منزل بيرون آمدم ، هوا شرجي بود . از بازار رد مي شدم كه ديدم دختر بچه اي سوار بر دوچرخ هاي قرمز رنگ از بازار به سمت جاده اي م يرفت كه منتهي به رودخانه مي شد . مي دانستم كه در مسير چند خانه بود. احتمالاً خانه آنها همان جاست . او را دنبال كردم هرچه مي خواستم خودم را كنترل كنم كه دنبالش نروم نمي شد . نداي دروني به من مي گفت:
برو دنبالش برو و او را بزن و بكش. نتوانستم جلوي خودم را بگيرم . او جلوتر از من مي رفت. از او سبقت گرفتم و به اطراف نگاه كردم. همه جا خلوت بود. ايستادم تا از كنارم رد شود دوباره به اطراف نگاه كردم وقتي مطمئن شدم كسي در محل نيست، با سرعت از او جلو زدم و در كنار خانه اي كه انتهاي آن مسير مي شد، ايستادم. شبيه پيچ بود. البته باز هم خانه هايي در جلو بودند دوچرخه را كنار ديوار گذاشتم و منتظر شدم به او نگاه مي كردم . با خودم مي گفتم:
فقط به من برسد ، براي رسيدنش لحظه شماري مي كردم و حالت بي قراري داشتم. تا اين كه به من نزديك شد. يك دفعه جلويش پريدم به او گفتم:
ها كجا ميري؟
ترسيد. او را از موهاي طلایی اش گرفتم و به زمين كوبيدم . زمين سخت بود و من محكم مي زدم گيج شد و بيهوش افتاد . ديگر حركتي نمي كرد او را گرفتم و به طرف نيزارها و علف هاي پشت خانه ها كشيدم . او را در كنار سنگي سيماني كه روي زمين بود رهايش كردم و برگشتم دوچرخه و دمپايي او را برداشتم و با نفرت و عصبانيت داخل نيزارها انداختم. دوباره به سمت جسد برگشتم. ديدم هنوز نفس مي كشد و چشم هايش ر ا باز و بسته مي كند. به او خيره شدم او را از موهاي سرش گرفتم و سرش ر ا محكم به سنگ سيماني كه روي زمين بود كوبيدم و باز هم جسدش را به سمت نهري كه در فاصله بیست متري قرار داشت، كشيدم و در فاصله ي پنج متري نهر زير درختچه اي انداختم. لباس هايش را درآوردم. شاخه اي از درختچه جدا كردم و به او تجاوز كردم. بعد از آن هم براي اینكه از مرگش مطمئن شوم ، با پاره آجري كه در اطراف بود، محكم به سرش مي زدم با اين كه مي دانستم مرده اما باز هم به او مي زدم تا آرام گرفتم. در كنارش نشستم و به او نگاه كردم. النگوها و گوشواره هايش را درآوردم و داخل جيب شلوارم گذاشتم بعد هم با خودم گفتم نكند كسي او را پيدا كند جسدش را داخل نهر آب انداختم و او را رها كردم و به منزل برگشتم . طلاهاي او را داخل باغچه مخفي كردم. بعد از گذشت مدتي با يكي از دوستانم كه در زندان خيلي به من كمك كرده بود نشسته بوديم كه او از بي پولي و گرفتاري مالي گلايه م يكرد. من به ياد طلاها افتادم. به او گفتم :
من مقداري طلا دارم به تو مي دهم تا بفروشي ولي به كسي نگو كه من به تو طلا دادم، مي ترسم زنم بفهمد و مشكل درست كند .
او هم تشكر كرد طلاها را به او دادم پس از فروش طلاها پول آنها را خرج كرد و من هم چيزي به او نگفتم.
با اعتراف فرهاد صحنه قتل با راهنمايي او بازسازي شد. با اين كه از قبل صحنه را نديده بوديم ولي وقتي به صحنه رفتيم و آن را با اعترافات او تطبيق داديم يكي بود. حافظه ي قوي او واقعاً همه را شگفت زده كرده بود انگار نه انگار كه سه سال از قتل گذشته بود. رنگ لباس و چهره ي دقيق مقتول، محل دقيق سنگ سيماني كه سر مقتول را به آن كوبيده بود همه را به ياد داشت. وقتي كه عكس بهاره را در بين عکس هاي ديگر گذاشتيم به راحتي او را شناسايي كرد و دست روي عكس او گذاشت.
دهمين قتلي كه فرهاد به آن اعتراف كرد و از جمله قتل هايي كه متهم داشت و پرونده آن به دادگاه كيفري استان ارسال شده بود ، مربوط به قتل نعیمه است. فرهاد درباره ي اين قتل مي گويد :
در زمان ارتكاب قتل بي كار بودم و چون در كارهاي برقي تخصص دارم، كارهاي برق كشي هم انجام می دادم. يك روز ساعت هفت صبح سوار دوچرخه شدم تا سركار بروم، قصدم كشتن نبود و انگيزه كشتن هم نداشتم در مسير كه مي رفتم بچه هاي مدرسه را مي ديدم كه با شور و اشتياق به مدرسه مي رفتند نمي دانم چرا يك دفعه ناراحت شدم همين طوركه به مسير خودم ادامه مي دادم، دختر بچه اي را ديدم كه از دوستانش عقب مانده بود خيلي عجله داشت . پشت سرش بودم. احساس كرد كه يكي پشت سرش هست به عقب نگاه كرد و ايستاد به من گفت:
عمو، عمو منو برسون مدرسه از دوستانم عقب ماندم.
كيفش را روي كمرش گذاشت مي خواست سوار شود نمي توانست دستش را گرفتم به او كمك كردم تا سوار شود. وقتي سوار شد، احساس خوشحالي و هيجان مي كردم. اين بار طعمه خودش به تور افتاد. وقتي كه سوار شد من هم به مسير خودم ادامه دادم در آن اطراف چند باب خانه نيمه ساخت بود . هميشه از آن سمت مي رفتم. آن جا هم نزديك بود و هم خلوت ، بهترين و مناسب ترين جا براي ارتكاب قتل. دختر بچه به من گفت:
عمو مدرسه ام از اين طرف نيست
اما من ميرفتم مدام خواهش و التماس مي كرد كه او را به مدرسه برسانم. هر چه اصرار مي كرد روحيه ام بدتر مي شد. مسير زيادي نبود. كمتر از دويست متر تا رسيدن به آن خرابه ها مانده بود. محكم به سرش زدم و داد زدم. آن دختربچه ترسيد و ساكت شد. من به مسيرم ادامه دادم به راه خاكي رسيدم ديگر اين بار گريه كرد . اعصابم به هم ريخت . بدجوري از او متنفر شدم . از اولين خرابه كه گذشتيم يك ساختمان نيمه ساخته آن جا بود. ديوارهاي آن تقريباً يك متر ارتفاع داشت. دختر را از دوچرخه پياده كردم باز هم گريه می كرد . با عصبانيت به سر و صورتش مي زدم ولي او همچنان گريه مي كرد. او را به سمت ساختمان كشيدم و همين كه به ديوار رسيدم، سرش را محكم به ديوار زدم كمي بيهوش شد و روي زمين افتاد . ديگر هر كاري كه مي خواستم مي توانستم انجام بدهم چون مقاومتي نمي كرد . او را مانند عروسك از كتف هايش گرفتم و كشيدم وارد ساختمان شدم . سپس او را به سمت اتاقي كشيدم و او را به زمين زدم چشم هايش را باز كرد . اما حرفي نمي زد. با نگاهش به من التماس مي كرد كاري به كارش نداشته باشم و اذيتش نكنم. اما كار از كار گذشته بدون كشتنش روحم سيراب نمي شد و آرام نمي گرفتم. بايد او را بكشم. اصلاً به همين قصد او را سوار كردم، الان ولش كنم؟ امكان نداشت. از اين كه حالت خواهش و التماس داشت، احساس خوشحالي به من دست مي داد مثل كسي كه در جنگي برنده شده باشد احساس پيروزي مي كردم. به او نگاه مي كردم. سپس با پاره آجري كه آن جا بود بي رحمانه و وحشيانه به سرش زدم آن قدر ضربه زدم كه سرش را له كردم، خسته شدم. سنگ را به يك سمت انداختم. خون به اطراف پخش مي شد و از سرش فوران مي كرد . موهاي سر و صورتش پر از خون شده بود. احساس كردم كافي نيست دنبال چيزي مي گشتم تا به او تجاوز كنم. از كنار جسد بلند شدم در آن اتاق چيزي نبود به سمت اتاق هاي اطراف رفتم. در يكي از اتاق ها شيشه آبليمو ديدم چيز ديگري پيدا نكردم. شيشه را گرفتم و به سمتش رفتم . لباسش را در آوردم و با همان شيشه به او تجاوز كردم. بلند شدم و شيشه را به اطراف پرتاپ كردم. نمي دانم كجا افتاد ولي فكر كنم به اتاق كناري افتاد. دست هايم خوني شده بود خون را بو كردم احساس راحتي به من دست داد. به ياد دوران كودكي افتادم كه براي اذيت كردن مادرم سر جوجه هايي كه تازه درآمدند را زنده زنده مي خوردم اما باز هم احساس خلأ مي كردم. احساس مي كردم كه هنوز كاملا راحت نشدم كيف مدرسه اي او را از كمرش درآوردم بازش كردم كيف و كتاب و مدادهايش را يكي يكي به اطراف پرتاب مي كردم يك پاك كن در كيفش پيد ا كردم آن را برداشتم و داخل جيبم گذاشتم. يك پلاستيك كه آذوقه داخلش بود را هم از داخل كيفش در آوردم و آن را هم به اطراف انداختم. بالاي جسدش نشستم و به او نگاه مي كردم . حالت خنده به من دست داده بود. با خودم مي گفتم :
اين دختر بچه نبايد به مدرسه برود نبايد بزرگ شود، نبايد تحصيل كند. با خودم صحبت مي كردم نوعي احساس نفرت به او پيدا كردم. لباسش را برداشتم و با خودم بردم تا جايي مخفي كنم . بعد از اين كه وسايل را برداشتم، سوار دوچرخه شدم اما ديگر نمي توانستم بر سركار بروم دست هايم خوني شده بود و حالت خستگي به من دست داده بود. به سمت جاده اصلي حركت كردم بعد از آن به يك جاده شني رسيدم. وارد جاده كه شدم در كنار جاده يك تل خاك و آجر ريخته شده بود. پياده شدم و لباس را در آن جا مخفي كردم بعد از حدود يك ماه دوباره به آن جا آمدم. همان جايي كه لباس ر ا مخفي كردم آن را درآوردم و نگاهش كردم. به ياد آن دختر بچه افتادم كمي نشستم و به سمت محل قتل كه حدود يك كيلومتر فاصله داشت ، نگاه كردم . بعضي اوقات با مداد مي نوشتم و با پاك كني كه برداشته بودم ، پاك مي كردم و به ياد آن دختر مي افتادم.
فرهاد مي گفت:
دو روز بعد از قتل آن دختر، سر سفره غذا من و بچه ها دور همديگر نشسته بوديم خانم هم غذا را آورده بود و مي خواستيم شروع كنيم كه دخترم داشت در مورد قتل دختر مدرسه اي، صحبت مي كرد مي گفت از مردم شنيدم كه دختر بچه اي را كشتند و به او تجاوز كردند. من به او نگاهي كردم و ساكت شدم. اما ديگر نتوانستم غذا بخورم. اشتهايم كور شد. صحنه ي قتل داشت جلويم ظاهر مي شد. از سفره بلند شدم. همسرم تعجب كرد و گفت:
تو كه خيلي گرسنه بودي و براي پهن كردن سفره عجله داشتي الان چه شد كه بلند شدي؟
گفتم:
نمي دانم چرا اشتها ندارم شايد به دليل ساندويچي كه بيرون خوردم ، باشد.
به سمت باغ رفتم تا باز هم در تنهايي خود به جناياتي كه مرتكب شدم، فكر كنم.
از حرف های فرهاد بوی فاضلاب و آب گندیده به مشام می رسید حتی از توی دست نوشته هایم . هر جا که دست به خون کسی آلوده کرده بود همان جا که توی دفترم نوشته بودم همان جا بو می آمد. بوی نفرت هم بود . بوی زجر بوی بدبختی. بوی مشمئز کننده ی دیگری هم بود که با صدای موذن اردبیلی که از بلنگوهای مسجد آمد همه رفت. با آن صدای دلنشینش لاالله الا الله را گفت. دفتر را بستم و از جایم بلند شدم تا وضو بگیرم و نماز بخوانم. سلام نماز را با آهی شکسته از قلب دادم. و فکر می کردم که هر آدمیزاد از بی هویتیی،بی مهری و بی پناهی هم بمیرد نباید دست به قتل نفس بزند. اصلا قتل یک ویروس بود که از زمان حضرت آدم منتشر شد. همان وقتی برادری برادر خود را کشت... اگر کشت از سر عناد و دشمنی بود و حسادت ولی نه از لذت از دیدن خون یک بیچاره ی دیگر...
بعد از نماز هم خواب به چضشمانم نیامد دفتر را باز کردم :
ما هيچ اطلاعي از محل قتل نداشتيم چون قتل سه سال پيش اتفاق افتاده بود و پرونده متهم داشت كه به قتل اعتراف كرده بودند . روز بعد از اعتراف فرهاد براي بازسازي رفتيم. محل دقيق سوار كردن دختر بچه و محل دقيق قتل را با جزئياتي كه در اعترافاتش گفته بود بازسازي كرد. نكته ي جالب اين بود كه شيشه آبليمويي كه با آن به مقتوله تجاوز شده بود در همان محلي كه او گفته بود پيدا شد. فرهاد اين قدر دقيق محل دقيق آن ها را به ياد مي آورد كه در مورد ديوارها مي گفت:
اين ديواري كه افتاده سالم بود. اين آجرهايي هم كه الان اين جاست آن موقع نبود. بعد از بازسازي هم به محل مخفي كردن لباس مقتوله رفتيم. اما به دليل گذشت سه سال از قتل، آن تل خاكي كه مي گفت لباس را زير آن مخفي كرده است با خاك يكسان شده بود و فقط آثاري از آن وجود داشت. به همين دليل تلاش براي پيدا كردن شلوار مقتوله با وجود زحمتي كه كشيده شد، به نتيجه نرسيد.
حليمه يكي ديگر از قربانيان قاتل سريالي بود . فرهاد در اعترافات خود قتل او را اين چنين بيان مي كند:
ساعت تقريبا هشت بود. از همه چيز خسته شده بودم . اول صبح با خانواده ام بحث كرده بودم. از خانه بيرون آمدم و پياده به سمت رودخانه كه رو به روي خانه ما و در فاصله ي سیصد متري قرار داشت ، رفتم . حدود ده دقيقه نزديك رودخانه نشستم. آن جا خلوت بود . خيلي غم زده و ناراحت بودم به اطراف نگاه مي كردم. يك دفعه چشمم به زني افتاد كه از دور مي آمد . تصميم خودم را گرفتم. با خودم گفتم او را مي كشم. چه شكاري بهتر از اين و چه موقعيتي مناسب تر از انجا كنار رودخانه يك جاي خلوت! بلند شدم و به طرف او رفتم اما چيزي همراه نداشتم تا با آن مرتكب قتل شوم به او كه نزديك تر شدم او را شناختم حليمه بود. البته مردم به او مي گفتند زن شيرفروش و اسمش را زياد نمي شناختند. طبق معمول يك بشكه سفيد پر از شير داشت و يك تشت روي سرش بود كه داخل آن يك سطل كوچك آبي رنگ بود. به كنار راه خاكي نگاه مي كردم تا چيزي پيدا كنم بتوانم با آن او را بزنم. چند عدد پاره آجر ديدم، نمي توانستم جلوي چشم هاي او آن را بردارم. بايد او را غافلگير مي كردم پس گذاشتم تا از كنارم رد شود . چند متري كه رد شد سريع يك آجر سفت و سنگين برداشتم و به دنبال او رفتم. به دو متري او كه رسيدم به يك باره به او هجوم آوردم و ضربه ي محكمي به سرش زدم. خيلي قوي بود نيفتاد. اين بار ضربه ي محكم تري زدم كمي گيج شد، تشت و سطل داخل آن و بشكه اي كه در دست داشت ، به زمين افتادند. يك سمت من راه خاكي نخلستان و علفزار بود و سمت ديگر آن به رودخانه منتهي مي شد. وقتي او را زدم به سمت نخلستان افتاد. به سمت او رفتم و چندين ضربه ي ديگر هم به سرش زدم. خون زيادي از سرش مي آمد. ديدم كه مرد و ديگر نفس نمي كشد. احساس راحتي و سبكي به من دست داد. بايد او را مخفي مي كردم اما نخلستان تقريباً دور بود و مقتوله هم سنگين. به همين دليل دوباره او را روي راه خاكي آوردم و به نزديك رودخانه كشيدم اما چيزي از او برنداشته بودم. در دستش طلا بود. النگوهاي زيادي داشت. آنها را برداشتم. يك كيف پارچه اي هم به گردنش بسته بود و پول هايي را كه از فروش شير مي گرفت آن جا م يگذاشت پول زيادي داخل آن نبود. نزديك به نُه هزار تومان پول داشت كه آن را هم برداشتم و جسدش را به سمت رودخانه كشيدم و داخل آب انداختم. بشكه شير و تشت و سطل را داخل دريا انداختم كه جريان آب آنها را با خودش برد. بعد از قتل هم طلاها را در باغچه مخفي كردم و هر از گاهي به سراغ آنها مي رفتم و نگاهشان مي كردم. مدت زيادي پيش من بودند تا اين كه آنها را به بازار حراج در يكي از شهرستان هاي مجاور بردم. شش تا النگو طلا و پنج تا بدل بودند . آنها را به شخص ناشناسي به قيمت كم فروختم. تنها قتلي كه حس مي كردم كسي مرا ديده است، همين قتل بود. چون پليس خيلي به من نزديك شده بود . هر وقت آژير پليس را مي شنيدم يا ماشين پليس را مي ديدم ، با خودم مي گفتم الان مرا مي گيرند ترس عجيبي به من دست داده بود و روحيه ام را باخته بودم. يك روز يكي از مأموران آگاهي به منزل ما آمده بود. زنم مرا صدا زد. پيش مأمور رفتم به من گفت:
فردا صبح بيا آگاهي كارت دارم.
شب تا صبح خوابم نبرد، چون مي دانستم براي چه دنبالم فرستادند، با خودم فكر مي كردم آيا دليلي عليه من دارند يا به دليل سوابقي كه داشتم به من شك كردند. اگر مرا بازداشت كنند، اگر مرا بزنند ، اعتراف كنم يا مقاومت كنم؟ خيلي ترسيده بودم. صبح اول وقت به آگاهي رفتم منتظر ماندم تا مأمور مرا صدا زد. درباره ي قتل حليمه از من سوال مي كرد . اما من اظهار بي اطلاعي مي كردم. از سؤالاتش فهميدم دليلي عليه من نداشت، فقط به من مشكوك شده بود. آن روز مرا آزاد كردند فقط گفتند اگر شما را احضار كرديم بايد حاضر شويد. من هم تعهد دادم و به خانه رفتم. چند بار ديگر هم دنبالم فرستادند تا اين كه يك روز مرا به دادگاه بردند . قاضي در مورد قتل حليمه از من تحقيق مي كرد اما من انكار مي كردم اما مرا به زندان فرستادند و مجدداً در اختيار آگاهي قرار دادند. اما در برابر بازجويي ها مقاومت كردم مي دانستم دليلي هم عليه من ندارند. اگر اعتراف نكنم آزاد خواهم شد چند روز مقاومت و انكار، بهتر از يك عمر زندان يا اعدام بود . من مي خواستم اعتراف كنم ولي يكي از مأموران گفت:
فكر نكنم قتل كار تو باشد
من يك دفعه از اعتراف كردن پشيمان شدم . بالاخره بعد از يك ماه زندان با ضمانت آزاد شدم . اما ترس و وحشت در دلم ماند. نزديك بود همه چيز فاش شود . من دو چهره داشتم يك فرهاد خوب و مهربان كه چهره ي ظاهري من بود خيلي از اوقات رفتارم با همه خوب و مهربان بود همه را دوست داشتم. با بچه هايم بازي مي كردم و يك فرهاد بد و نامهربان و وحشي كه چهر ه ي دروني من بود هر وقت ناراحت مي شدم روح و روانم آرام نمي شد. تنها با قتل و ديدن خون آرام مي شدم. چهره اي كه جز خودم كسي از آن اطلاعي نداشت . موقعي كه مرا به زندان فرستادند همسايه ها و آشناها خيلي ناراحت شده بودند و پيگير بودند تا مرا آزاد كنند چون آن ها فقط چهره ي فرهاد خوب را ديده بودند و از چهره ي بد و وحشي او اطلاعي نداشتند.
پرونده ي قتل سميره هيچ متهمي نداشت. با دستگيري فرهاد او بدون اين كه تحقيقي در اين خصوص شود، به قتل اعتراف مي كند و در مورد قتل او مي گويد :
در روز قتل صبح سوار دوچرخه شدم و بيرون رفتم. حال و حوصله ام از بي كاري و بلاتكليفي سر رفته بود . آن روز به اطراف رودخانه رفتم در كنار مسير رودخانه نشسته بودم و به خرابه ها نگاه مي كردم. همان خرابه هايي كه سعيده را در آن جا كشتم، ساعت تقريبا یازده شده بود. به آن جايي كه سعيده را كشته بودم، نگاه مي كردم. يك دفعه به ياد قتل او افتادم، اين كه چه طور او را كشتم و چه طور جسدش را كشيدم و مخفي كردم، به ياد التماس هاي او افتادم . با خودم مي گفتم اگر الان زني را اینجا ببينم مي كشم . به قصد پيدا كردن يك قرباني سوار دوچرخه شدم، اطراف را مي گشتم، منطقه اين جا به گونه اي بود كه معمولاً زن ها به نخلستان ها و مزارع براي بريدن برگ نخل ها و درست كردن جارو و حصير يا چيدن علف براي احشام يا جمع كردن هيزم مي آمدند. زياد طول نكشيد، در راه يك سياهي ديدم، ايستادم، خوب دقت كردم، ديدم زني است كه در حال جمع كردن علف بود، چند رأس بز هم در كنارش در حال چريدن بودند، از دوچرخه پياده شدم و به طرف يكي از خرابه ها رفتم، دوچرخه را داخل خرابه گذاشتم و با احتياط به طرف زن رفتم، كنار ديوار ايستادم و به او خيره شدم، داشت زير يكي از نخل ها علف جمع مي كرد. وقتي مطمئن شدم كسي در اين اطراف نيست، برگشتم و چماق را از روي دوچرخه برداشتم و به طرف زن حركت كردم ، به او نزديك و نزديك تر مي شدم؛ اما او مشغول بود و توجهي به من نداشت. به چند متري او كه رسيدم سرش را بلند كرد و به من نگاه كرد احتمال نمي داد كه او را بزنم، كاري نكرده بود كه مستحق زدن باشد ، طوري راه مي رفتم كه مثلاً كاري به او ندارم و اصلاً او را نديده ام به يك متري او رسيدم و در يك لحظه چماق را بالا آوردم جيغ كشيد اما به او مهلت ندادم و چماق را محكم بر سرش فرود آوردم. طوري ضربه را زدم كه صداي شكستن جمجمه را شنيدم. با همان ضربه اول به پشت روي زمين افتاد صورتش پرخون شد اما؛ راحت نشدم و به صورت وحشيانه بر سرش كوبيدم. روسري اش را برداشتم، مخش بيرون زده بود. با اين كه مي دانستم مرده؛ ولي بر سرش مي زدم. چيزي همراه خود نداشت فقط دو عدد كليد كه آن را به وسيله ي كش بسته و به دور گردنش انداخته بود، بعد از آن لباس زيرش را برداشتم و با همان چماق به او تجاوز كردم. واقعاً وحشي شده بودم، روح خبيثِ من، از من يك حيوان وحشي درست كرده بود. بعد سريع از محل دور شدم چون مي دانستم هر لحظه امكان حضور كسي آن جا هست.
پس از اعتراف فرهاد، فيلم و عكس صحنه قتل را بازبيني كرديم تا حداقل سابقه ذهني قبلي از صحنه قتل داشته باشيم. اعترافات او با آن چه كه فيلم نشان مي داد، يكي بود؛ اما كسي محل دقيق قتل را نمي دانست هماهنگي لازم را انجام داديم تا يكي از مأموراني كه در صحنه قتل حضور داشت همراه ما باشد تا ببينيم آيا فرهاد محل را به طور دقيق نشان مي دهد يا خير. فرهاد ما را به محل برد با اين كه اطمينان كامل به اعضاء اكيپ و درايت مسئول اكيپ ، سروان باكو داشتم ؛ اما براي اطمينان بيشتر و رفع هرگونه شبهه اي از فرهاد سئوال كردمآيا قبل از اين كسي از مأموران شما را به محل آورده بود؟
در تمام بازسازي ها بلااستثناء اين سئوال از او مي شد و همه ي جواب هايش منفي بود. فرهاد ما را به صحنه برد و صحنه را به طور كامل بدون هيچ گونه نقصي انجام داد محلي كه مقتوله را ديده، محل ارتكاب قتل و انداختن جسد همه را دقيق گفت . اين مي تواند مه مترين و محكم ترين قرينه براي تأييد و اثبات درست بودن اقرارش باشد.
من برای به نتیجه رسیدن پرونده پنجاه و چهار شبانه روز در مهمانسرای دادگستر سکنی گزیده بودم . شب و روزم یکی شده بود شاید این از امداد غیبی بود که احساس نیاز به استراحت هفت هشت ساعته نمی کردم یک چرت کوتاه برای رفع خستگی برایم کافی بود.
قتل مجيده و اقرار متهم به آن را از ياد نمي برم. فرهاد ساعت دو بامداد بود كه پيش من اعتراف به قتل كرد. اعترافش را اینطوری شروع کرد:
ساعت حدوداً هفت شب بود كه از خانه بيرون آمدم . آن روز هم مانند هميشه با دوچرخه بودم. به پشت بيمارستان رفتم. حدود پنج كيلومتر با منزل ما فاصله داشت. بدون هدف در خيابان ها مي گشتم از كنار يك نانوايي گذشتم . با خودم؛ گفتم چند نان بخرم ببرم، منزل وقتي پياده شدم، گفتند كه نان تمام كردند. سوار دوچرخه شدم و به طرف منزل حركت كردم . از خيابان خاكي رفتم. ساعت تقريباً هشت شب شده بود. با دوچرخه مي رفتم كه از دور ديدم پيرزني از مقابل مي آمد . حدود شش ماه از آخرين قتلي كه مرتكب شدم ، مي گذشت آن حالتي كه داشتم ، كمتر خودش را نشان مي داد، شايد هم موقعيت فراهم نشده بود. از كنارش رد شدم كه به او برخورد كردم ، به من نگاه كرد و با لحن تندي گفت:
مگر نمي بينيد آقا، كور كه نيستي اين همه راه مگر نمي بيني - و رد شد من بهش گفتم:
مگه الان چه شده؟
زير زبان يك چيزهايي مي گفت و غُر مي زد. انگار از چيزي ناراحت بود. من چيزي نگفتم اعصابم خورد شد و يك باره آن حالت به من دست داد. از درون آتش گرفتم، عصباني شدم . به طوري كه از شدت ناراحتي دندان هايم را به هم فشار مي دادم. اين زن چه طور با من صحبت كرد و من را سرزنش مي كرد. سرزنش او بيشتر مرا آزار داد. او مستحق كشتن بود . اصلاً بايد او را بكشم. به اطرافم نگاه كردم همه جا خلوت و هو ا هم تاريك شده بود. چند متري از من دور شده بود، من هم ايستادم و به او نگاه كردم، دوچرخه را رها كردم و به طرفش رفتم، وسيله اي نداشتم ، به اطرافم نگاه مي كردم و دنبال چيزي مي گشتم تا او را بزنم، يك ريگ بزرگ حدوداً يك كيلويي از زمين برداشتم. به من پشت كرده بود و به طرف خانه اش مي رفت، من هم دنبالش بودم تا به او رسيدم رويش را برگرداند و به من نگاه كرد و جيغي كشيد ؛ اما من در حين جيغ كشيدن محكم ضربه اي به پشت سرش زدم. با همان ضربه به زمين افتاد، البته به پشت
افتاده بود، من هم بالاي سرش نشستم با يك دست گلويش ر ا فشار مي دادم و با ريگ محكم به سر و پيشاني او مي زدم. خيلي ضربه زدم، بعد از ضربه اول او دست و پا مي زد؛ اما با ضربات بعدي ديگر حركتي نكرد. در كنار جسدش ايستادم احساس راحتي مي كردم. انتقامم را از آن زن گرفتم. ديگر دست به جسد نزدم. گودالي در كنارش بود، او را به طرف گودال كشيدم و داخل گودال انداختم؛ اما مانند قتل هاي ديگر لباس هايش را در نياوردم. چادر سياهي پوشيده بود آن را برداشتم و به همراه دمپاي اش در ميان بوته هاي اطراف پرتاب كردم. به كنار جسد برگشتم و به آن نگاه كردم . حالت سردي و خستگي به من دست داده بود، كيفي همراهش بود، آن را با خود برداشتم و بدون اين كه آن را باز كنم، حدود پنجاه متري جسد زير خاك مخفي كردم. سوار دوچرخه شدم و به سمت منزل رفتم.
پس از اعتراف به قتل ، فرهاد در بازسازي صحنه قتل محل دقيق ضربه اوليه و افتادن جسد و محل انداختن آن؛ هم چنين محل انداختن چادر و دمپايي مقتوله و محل مخفي كردن كيف را نشان داد و حتي اندازه سنگي كه با آن مرتكب قتل شده را هم بيان كرد.
چهاردمين قتلي كه فرهاد به آن اعتراف نمود، قتل زينب بود اين قتل را او به خوبي به يادداشت. مربوط به هفت ماه قبل بود روز سیزده فروردين همان سیزده به در بود . فرهاد در مورد نحوه كشتن زينب هم اعتراف کرد که:
روز سيزده بدربود،صبح ازخواب بيدارشدم بچه ها خوشحال بودند . قرار بود ؛ يكي از دوستان خانوادگي به منزل ما بياید. ساعت ده صبح خانواده آقا منصور به همراه خانواده ي ديگري كه من آشنايي با آن ها نداشتم، آمدند وسايل خودشان را منزل گذاشتند و به طرف رودخانه رفتند. در زير درختان كنار رودخانه نشستند و مشغول بازي و تفريح شدند. جاي خوبي بود نهار را همان جا خوردند و بعد از كمي استراحت به منزل ما آمدند. نماز را خواندند و دوباره به كنار رودخانه برگشتند؛ اما من منزل ماندم، نمي دانم چرا يك باره دلم گرفت، حالت غمگيني و ناراحتي روحي به من دست داد.حس مي كردم بايد به جايي بروم، خيلي وقت بود كه اين حالت به من دست نداده بود، شش ماه از آخرين قتلي كه مرتكب شدم، گذشته بود و در اين مدت سر كار مي رفتم و تقريباً حالم خوب شده بود، بعضي اوقات خواب مقتولان را مي ديدم كه با من صحبت مي كنند، همه مي گفتندچرا ما را كُشتي و دنبالم مي كردند. يك بار خواب ديدم كه بالاي درختي رفته بودم به پايين كه نگاه كردم ديدم همه آنهايي كه كشته بودمشان، زير درخت منتظر من بودند . برادرم روي درخت ديگري بود. او را صدا كردم كه كمكم كند. اما او گفت:
من نمي توانم كمكي به تو بكنم سر آنها داد كشيدم از جان من چه مي خواهيد؟ مرده ها همه با هم گفتند: جان تو را مي خواهيم. همان طور كه ما را كُشتي ما هم مي خواهيم تو را بكشيم!
خيلي ترسيده بودم از خواب پريدم ديدم صبح شده است. خيلي گريه كردم به ياد همه آن هايي افتادم كه كشته بودم. يك بار هم خواب ديدم كه مرده ها دندان هاي بلند و تيزي داشتند و مي خواستند مرا گاز بگيرند.خواب وحشتناكي بود نيمه هاي شب بود كه از خواب پريدم و تا صبح نخوابيدم . خيلي وقت ها از كار خود پشيمان مي شدم و به خودم قول مي دادم كه ديگر چنين كاري را تكرار نكنم. ولي نمي دانم چرا اين حالت كه به من دست مي داد انگار بايد مرتكب جنايت شوم.
آن روز هم همان حالت به من دست داده بود ، اما مهمان داشتم و نمي توانستم آن ها را تنها بگذارم منتظر ماندم ساعت پنج بعدازظهر شده بودكه خداحافظي كردند و رفتند. من تنها ماندم ساعت شش يا شش و نیم بعداز ظهر بود كه از منزل بيرون رفتم. همسرم گفت:
فرهاد خسته اي كجا مي روي؟ بيا كمي استراحت كن
اما من بايد مي رفتم. روحم آزرده شده بود. به او گفتم:
كار دارم زود برمي گردم.
با پاي پياده رفتم. سرم خيلي درد مي كرد . همين طور كه مي رفتم گفتم به بيمارستان بروم و قر صي بگيرم . شايد حالم خوب شود به سمت بيمارستان رفتم . به داخل بيمارستان رفتم و از دكتر خواستم كه قرص اكسازپام به من بدهد، اما از من نسخه خواستند. گفتم:
ندارم.
شخصي كه روي صندلي نشسته بود، گفت:
آقا بدون نسخه به كسي دارو نمي فروشيم. گفتم:
حداقل قرص استامينوفن كديين به من بدهيد.
قرص استامينوفن را گرفتم. دو تا از آن ها را خوردم ولي سردردم خوب نشد. تصميم گرفتم برگردم. از كنار دانشگاه گذشتم . از كنار يك منبع آب گذشتم كه در ميدان قرار داشت. در آن جا يك ايستگاه اتوبوس بود خيلي خسته شده بودم رفتم و روي يكي از صندلي ها نشستم درحال و هواي خودم بودم. هيچ كس از آن جا نمي گذشت. هوا كم كم تاريك مي شد من هم نشسته بودم كه ديدم خانم مسني دارد مي آيد. به او نگاه كردم از كنارم رد شد و به سمت مغازه ها كه در سمت راست من قرار داشتند، رفت. وسوسه شدم كه او را بزنم. بهترين فرصت براي آرامش رو حی ام بود . موقعيت مناسبي هم بود. منتظر ماندم. ده دقيقه اي كه گذشت ديدم دارد برمي گردد. از پشت سرم رد شد من هم با نگاهم تعقيبش كردم. اما آن جا نمي شد كاري كرد. اين فكر كه او را بكشم ، در من قوي و قوي تر مي شد برخاستم و پشت سرش به راه افتادم . او داشت به سمت جاي خلوت و تاريكي مي رفت. من هم به دنبال او مي رفتم و به اطراف نگاه مي كردم تا بلكه چوبي يا سنگي پيدا كنم. به ميدان كه رسيدم از وسط آن گذشتم هنوز خاكي بود ميله گردي آن جا بود كه در كنار نهالي گذاشته بودند و نهال را به آن بس ته بودند . حدود اً يك متر طول داشت آن را برداشتم. همه چيز آماده و مهيا بود تا او را بكشم از زير منبع آبي گذشت . گام هايم را تندتر كردم. بدنم به رعشه افتاد. به چهار متري او رسيدم و به حالت دو به سمتش هجوم بردم. او متوجه شد اما كار از كار گذشته بود . در فاصله يك متري او قرار گرفته بودم زماني كه مي خواست نگاه كند ، ميله گرد را بلند كرده، تا مرا ديد جيغي كشيد و مي خواست دستش را روي سرش بگذارد كه به او مهلت ندادم و محكم به سرش زدم. روي زانوهايش به زمين افتاد بعد. بلند شد و تلوتلوخوران مانند مرغ سربريده چند متري فرار كرد و به زمين افتاد. من هم دنبالش بودم میخواست برخيزد كه ضربه ي ديگري به سرش زدم و دوباره در همان جا به روي صورت افتاد. بالاي سرش آمدم و نشستم.ميخواستم خفه اش كنم بااين كه ميدانستم مرده است. حالت سستي به من دست داده بود بلند شدم و بر سر جسد ايستادم .به آن نگاه كردم. بعد تصميم گرفتم آن را مخفي كنم. جسد را به سمت جوي فاضلاب كشيدم كه علف هاي بلندي در اطراف آن وجود داشت...پایان قسمت ششم ..بامداد 27مهرماه1401.دزفول