شام را با هم خورديم بعد از كمي استراحت با همديگر به طرف خانه اي كه در وسط باغ بود رفتيم آنجا كوچك بود يك اتاق باسرویس بهداشتی و حمام بود. گل آقا به ما گفت : اين خانه در اختيار شماست همين جا استراحت كنيد . بعد از آن او رفت و من و علي خوابيديم چون خسته بو ديم تا ساعت دوازده ظهر خواب مانديم. گل آقا ما را بيدار كرد براي ما صبحانه آورده بود . بعد از خوردن صبحانه كه در واقع هم صبحانه و هم نهار بود با علي به كرج رفتيم. با يكي از دوستانش كار داشت و بعد از آن به تهران رفتيم. علي دوستان زيادي آن جا داشت ولي علت اين همه دوستي و ارتباط بين آنها را نمي دانستم و وقتي از او سوال مي كردم ميگفت: فرهاد جان تو اصلاً كاري به اين كارها نداشته باش. من هم ديگر حرفي نمي زدم.هر چه مي خواستم مي خريد در ظرف چند روزي كه در تهران بوديم خيلي پول دار شده بود. براي من كت و شلوار و كفش خريد و مبلغ پنج هزار تومان به من داد. من از اين همه پول تعجب كردم اولين بار بود كه اين همه پول مي ديدم. با همديگر به سينما و پارك و جاهاي ديدني مي رفتيم به من خيلي خوش مي گذشت. يك روز علي به من گفت كه مي خواهد به همراه يكي از دوستانش به تبريز برود. من به او گفتم كسي را در شهر نمي شناسم ولي او به من پيشنهاد داد كه پيش گل آقا بمانم. اول نپذيرفتم چون واقعاً براي من سخت بود كه دو روز پيش گل آقا بمانم ولي انگار راه ديگري نداشتم. آن روز علي رفت و من منزل گل آقا ماندم شام را به همراه او و خانواده اش خورديم ولي موقع خواب نگذاشت كه به خانه وسط باغ بروم و در يكي از اتاق ها براي من فرش انداختند ولي خيلي خجالت مي كشيدم .
صبح روز بعد من و گل آقا به طرف باغ رفتيم آن جا سبزي كاشته بود و يك اتاق بزرگي داشت كه از مرغ و خروس پر بود . دو روز گذشت و نزديك غروب بود كه علي آمد. به من گفت:
بيا با هم به تهران برويم. من هم گفتم:
اين وقت براي چه؟ گل آقا كه صحبت هاي ما را مي شنيد به علي گفت:
شما خسته اي امشب اين جا بمانيد فردا صبح برويد. علي هم قبول كرد و آن شب با هم در منزل گل آقا مانديم. گل آقا براي ما شام درست كرد بعد از خوردن شام علي به خاطر خستگي مي خواست بخوابد ولي چيزهاي مبهمي براي من وجود داشت كه بايد از او سوال مي كردم. به او گفتم:
علي شما از كجا اين همه پول به دست آوردي تا جايي كه مي دانم تو اين مقدار پول نداشتي؟ علي پنج هزار تومان از كيف خودش درآورد و به من داد و گفت:
تو چكار داري مي رسه ديگه. در مورد گل آقا از او سوال كردم بهش گفتم:
گل آقا افغاني هست؟ علي با تعجب به من نگاه كرد و گفت:
نه چون چهره اش شببه افغان يهاست خيال كردي كه افغاني است . به علي گفتم:
چرا مي خواي دروغ بگي او يك افغاني است. تا نيمه هاي شب با علي صحبت كردم او واقعاً خسته بود شايد به خاطر خستگي نتوانست مقاومت كند آخرش گفت:
آره افغاني است. ولي خيلي وقت پيش با آمدن به مشهد زن مشهدي گرفت و بعدا به تهران آمد. در مورد پول هم از او سوال كردم در نهايت در آن شب فهميدم علت به دست آوردن اين همه پول چه بوده است . علي در كار مواد بوده و مي خواست مرا هم درگير اين كار كند. خيلي ناراحت شده بودم به او گفتم:
علي مي داني اگر تو را بگيرند چكار مي كنند اما او چيزي نگفت . صبح روز بعد با گل آقا خداحافظي كرديم و به تهران رفتيم . حرف هاي علي در مورد مواد مخدر مرا خيلي آزار مي داد. دلم هواي شهرستان خودمان را كرده بود به علي گفتم:
مي خواهم برگردم شهرستان.اما او به من گفت:
برويم مشهد و از آن جا برمي گرديم. ديگر نمي توانستم به علي اطمينان داشته باشم، اصرار كردم كه بايد برگرديم. علي را قانع كردم او هم پذيرفت و با همديگر برگشتيم. ولي نتوانستم به منزل برگردم به خانه ي خاله ام رفتيم . وقتي پسرخال هام مرا ديد با تعجب گفت:
شما اين جا چكار مي كني همه دنبال تو مي گردند خاله ام هم مر ا ديد گفت:
فرهاد جان! براي چه از خانه فرار كردي؟
من هم قضيه كتك كاري پدرم ر ا براي او تعريف كردم. حدود بیست روز مي شد كه از خانه فراري بودم . چند روزي در خانه ي خاله بودم. شوهرخاله ام اصرار مي كرد كه به منزل برگردم و ادامه تحصيل بدهم. خاله ام هم مي گفت:
پدرت خيلي نگران شده بود عكس تو را به روزنامه ها داده فكر مي كنه كه اتفاقي براي تو افتاده است.
هر طور بود قانع شدم كه به منزل برگردم . خودم هم دلم مي خواست برگردم دلم براي مادربزرگم تنگ شده بود. بالاخره يك روز صبح به همراه شوهرخاله، خاله و پسر خاله ام به طرف شهرستان خودمان حركت كرديم .
من و مجتبي پسرخاله ام پشت وانت نشسته بوديم. عشق ديدن برادران و مادربزرگم را داشتم و به اين فكر مي كردم اگر آنها را ببينم به آنها چه بگويم. اولين بار بود كه اين مدت از آنها دور مي شدم. داشتيم به منزل مي رسيديم كه پارچه سياه بزرگي را ديدم كه روي ديوار خانه ي ما نصب شده بود. وقتي رسيديم ديدم همه سياه پوشيده بودند. چند نفر هم در خانه ي ما نشسته بودند. فهميدم كه اتفاقي افتاده، سوال كردم گفتند كه:
مادربزرگت فوت شده است.
شنيدن خبر فوت مادربزرگم بسيار ناراحتم كرده بود . همين طور گريه مي كردم و تأسف مي خوردم كه چر ا از منزل فرار كردم و هنگام مرگ مادربزرگم نبودم تا با او وداع كنم. مادربزرگ مادري ام برايم تعريف مي كرد كه مادربزرگم قبل از مرگش خيلي سراغ مرا مي گرفت و مي گفت:
فقط مي خواهم قبل از مرگم پسرم فرهاد را ببينم و بميرم . او را برايم بياوريد. فرهاد پسرم كجايي؟ بيا تا قبل از مرگم تو را ببينم .
اين كه برام تعريف مي كردند خيلي گريه كردم چون واقعا او را دوست داشتم . مادر واقعي من او بود. اي كاش مادري كه مر ا به دنيا آورده بود هم برخوردي همانند مادربزرگم و اخلاقي مانند او داشت. پدرم مرا سرزنش كرد و حرف هاي بدي به من زد ولي مرا كتك نزد. شايد به خاطر ترس از اين كه دوباره فرار كنم و يا به خاطر حضور فاميل بود. هر كه به من مي رسيد مي گفت:
كجا بودي؟ دلم برات تنگ شده بود
برادرانم را بغل كردم و بوسيدم وفقط گريه مي كردم. عصر همان روز به طرف قبرستان رفتيم بر سر قبر مادربزرگم كه رسيدم خودم را روي قبر انداختم و گريه كردم . مادربزرگم تمام زندگيم بود بدون او احساس بدبختي و پوچي مي كردم. حس مي كردم
كه در اين دنيا موجودي بي ارزش و بدبخت هستم . احساس مي كردم يتيم شدم و ديگر در اين دنيا كسي را ندارم. پدرم ديگه كاري به كار من نداشت . مدرسه ر ا هم ترك كرده بودم شوهرخاله ام مرا تشويق مي كرد كه به مدرسه برگردم. اما من كاملاً افسرده بودم اگر كسي با من شوخي مي كرد عصباني مي شدم. حوصله هيچ كس را نداشتم بعضي مواقع كه دلم م يگرفت به تنهايي به طرف قبر مادربزرگم مي رفتم و با اوحرف مي زدم. قبرش را مي بوسيدم و گريه مي كردم. كسي را نداشتم كه غم و اندوه خودم را با او تقسيم كنم. كسي كه بتواند مر ا درك كند و بفهمد كه چه دارم مي كشم و دردم چيست. من كسي را مي خواستم كه به حرف هاي دلم گوش دهد و براي غم و اندوهم اهميت قائل باشد . نيازهاي عاطفي مرا برآورده كند به كسي نياز داشتم كه به من محبت كند و مرا دوست بدارد و من برايش مهم باش م. اما افسوس كه نبود.
آن سال گذشت و من يك سال از درس عقب ماندم اما سال بعد ثبت نام كردم و تصميم گرفتم حداقل خودم را در درس خواندن نشان دهم. كلاس سوم راهنمايي را قبول شدم و به دبيرستان رفتم. در دوران دبيرستان يك عشق ناخواسته داشتم كه فقط يك سال دوام داشت. عشقي كه دوران سختي را براي من رقم زد و بالاخره به هم خورد. البته من در اين بين نقشي نداشتم و ازدواج مرضيه باعث به هم خوردن ارتباط بين ما شد .
موقعي كه خبر ازدواج او را براي من آوردند انگار همه چيز تمام شده بود. اصلاً نمي توانستم قبول كنم ولي واقعيت داشت. ديگر تصميم گرفته بودم كه فقط درس بخوانم و به فكر هيچ چيز ديگر نباشم. اما انگار كه براي من فكري داشتند خاله ام يك شب به سراغ م آمد و در مورد ازدواج با من صحبت مي كرد . مي خواست مر ا قانع كند كه با دخترخاله ام فاطمه ازدواج كنم. اما من به فكر ازدواج نبودم چون با از دست دادن مرضيه ديگر نمي توانستم به خودم بقبولانم كه با شخص ديگري ازدواج
كنم. با خودم عهد بسته بودم كه فقط درس بخوانم و شايد تا ابد ازدواج نكنم.
نزديك امتحانات خرداد بود مادرم براي اين كه مرا قانع كند رفتارش با من خوب شد. پدرم نيز با من خوب رفتار مي كرد و از زندگي و آينده صحبت مي كرد. اما من درس را دوست داشتم و از اين مي ترسيدم كه اگر ازدواج كنم ديگر نتوانم ادامه تحصيل بدهم پدرم مي گفت اگر ازدواج كني تا زماني كه زنده ام خرجت را مي دهم و تو مي تواني ادامه تحصيل دهي. به فكر مخارج زندگي نباش. پدرم به من اميد داد. مادرم هم هر روز با من صحبت م يكرد و از خوبي هاي فاطمه صحبت مي كرد. من هم قبول كردم پدر و مادرم در خرداد ماه براي خواستگاري به منزل شوهر خاله ام رفتند. من هم كه امتحاناتم شروع شده بود با آنها رفتم. آن روز شلوغ شده بود همه ي خانواده هاي فاميل آمده بودند. مراسم خواستگاري خيلي ساده بود و با خوبي و خوشي تمام شد . قول و قرارها براي ازدواج گذاشته شد و قرار بر اين شد كه مراسم عروسي بعد از پايان امتحانات برگزار شود.
اواسط تيرماه بود كه امتحانات تمام شد. خانواده ام منتظر همين بودند . چون قرار بر اين بود كه با پايان امتحانات مراسم عروسي برگزار شود .
پدرم با كمك برادرانم وسايل جشن را آماده كردند و در اواخر تير ماه بود كه ازدواج كرديم. روز به يادماندن ياي بود. تشكيل خانواده در آن روزها زندگي مرا متحول كرد من خانواده اي مستقل براي خودم تشكيل داده بودم. در كنار فاطمه احساس آرامش مي كردم. از همان اوايل مشخص بود كه زن صبوري است. او مرا تشويق مي كرد كه درسم را بخوانم. فاطمه زن دلسوز و آينده نگري بود. اما من ديگر علاقه اي به درس نداشتم. در امتحانات خرداد هم كه تجديد شده بودم با اصرار فاطمه در امتحانات شهريور ماه شركت كردم. اما به خاطر همان بي علاقگي به درس مردود شدم. فاطمه مي گفت:
اشكالي ندارد، دوباره ثب تنام كن و ادامه تحصيل بده. تو هنوز جواني و بايد درس بخواني.
مهر ماه دوباره ثبت نام كردم . در تعطيلات و بعدازظهرها براي اين كه درآمدي داشته باشم پيش يكي ازدوستان پدرم كه اوستا حميد بود كار برقكاري انجام ميدادم و در مغازه شاگردي او را مي كردم به بر ق كاري خيلي علاقه داشتم. با اين كه پدرم قول داده بود كه مخارج زندگي ما را بدهد و بنياد مهاجران هم حقوقي به ما مي داد، اما مادرم هميشه غُ ر مي زد و مي گفت: او ازدواج كرده بايد كار كند خرجش را در بياورد. اين حر ف ها را پيش خانومم و پدرم مي گفت. همسرم فاطمه هم ساكت مي نشست و صحبتي نمي كرد. همسرم اخلاق مادرم را نمي دانست و اطلاعي نداشت كه من چه زجري كشيدم. من مجبور بودم كه برخي از حقايق زندگي و آن چه بر من گذشت را به همسرم بگويم. تا او اخلاق مادرم دستش بيايد و به راحتي بتواند با اين شرايط كنار بيايد . تمام مسا ئل و حوادث زندگي قبلي را برايش تعريف كردم به او گفتم كه چه صدمات بدي در زندگي اجتماعي و در روزهاي كودكي به من وارد شد و مادرم مسبب اين صدمه ها و آسيب ها است. همسرم اول باور نمي كرد ولي گذشت سا ل ها و زندگي با مادرم اين را براي او ثابت كرد كه مادرم چگونه مادري است و من چه سختي هايي از او ديدم.
در يكي از روزها به همراه همسرم به قبرستان سر قبر مادربزرگم رفتیم و با حسرت و افسوس به او گفتم: مادر حقيقي من همين است كه در قبر خوابيده است. يك سال از ازدواج من گذشته بود. من هم با تشويق هاي فاطمه و علاقه اي كه به درس پيدا كردم امتحانات خرداد ماه را قبول شدم . فرصت خوبي بود كه دنبال كار بروم . شاگردي در مغازه تعمير وسايل درآمد نداشت. با همسرم صحبت كردم و قرار بر اين شد كه براي پيدا كردن كار به بندرعباس بروم. همسرم را متقاعد كردم كه يك ماه به آن جا بروم تيرماه بود كه به همراه دوستم به بندرعباس رفتيم گرماي طاقت فرسايي داشت. با همديگر كارگري مي كرديم و بر روي كشتي هاي غول پيكر كه در اسكله ي شهيد رجايي توقف كرده بودند كار مي كرديم .
يك ماه گذشت درآمد خوبي داشتيم اما سخت به فكر همسرم بودم اما از اين كه از خانه دور بودم اعصابم راحت بود ولي دوري از همسرم را نتوانستم تحمل كنم. بالاخره بعد از يك ماه برگشتيم. براي همسرم يك ساعت مچي خريدم و به عنوان هديه به او دادم.
از برگشتن من خيلي خوشحال شده بود. من توانستم مقداري پول پس انداز كنم. آن موقع هجده سالم بود و كلاس دوم دبيرستان بودم . بعد از برگشتن از بندرعباس كه مرداد ماه بود بقيه ي تعطيلات ر ا در كنار اوستا حميد در كارهاي برقي گذراندم. يك روز فاطمه به سراغم آمد و گفت:
فرهاد مي خواهم موضوعي را به تو بگويم.
من اولش ترسيدم يعني چه مي خواست بگويد. گفتم:
چيزي شده؟
او خنديد و گفت:
نه، اتفاقي نيفتاده ولي تبريك مي گم.
گفتم: بگو ديگه جان به لبم كردي چه شده؟ گفت:
ما بچه اي در راه داريم
با شنيدن اين خبر خيلي خوشحال شدم. يعني من پدر مي شوم. به او گفتم ديگر كارهاي سنگين خانه را من انجام مي دهم خودت هم استراحت كن تا اتفاقي براي بچه نيفتد.
او خنديد و گفت:
چشم.
ايام هم چون باد مي گذشتند،سال در حال سپري شدن بود و صداي پاي بهار به گوش مي رسيد تا اين كه بهار هم رسيد. مردم اهميت چنداني به بهار نميدادند اكثراً به كارهاي كشاورزي و دامداري مشغول بودند و وقت تفريح و استراحت را نداشتند.
فاطمه روزهاي آخر بارداريش را مي گذراند. با هم به پارك مي رفتيم و قدم مي زديم. در كنار هم خوش بوديم. تعطيلات هم گذشت و اواخر فروردين بود كه وقتي از مدرسه برگشتم فاطمه ر ا به زايشگاه برده بودند . با خوشحالي و استرس به آن جا رفتم. مدت كوتاهي منتظر ماندم تا اين كه مادر خانومم بيرون آمد و گفت:
مبارك باشد فرهاد، دختر است.
اولين فرزندمان دختري ناز و قشنگ بود كه اسم او را احلام گذاشتيم . خيلي خوشحال بودم احساس پدر شدن من را بيشتر به خانواده مقيد كرد .
سعي كردم كه درسم ر ا بهتر بخوانم و بتوانم خانواده ام را اداره كنم . امتحانات خرداد را با موفقيت گذراندم و مهر ماه بود كه سوم دبيرستان ر ا شروع كردم. علاقه ام به درس بيشتر شد سوم دبيرستان را نيز قبول شدم و همان سال بود كه دختر دومم هم به دنيا آمد كه اسمش ر ا اخلاص گذاشتيم. اسم او را مادرش انتخاب كرد. حالا من دو دختر داشتم و بايد براي زندگي برنامه اي داشته باشم.
درحالي كه مشغول درس بودم آن هم سال چهارم دبيرستان و در رشته علوم تجربي، مادرم زندگي را بر ما سياه كرده بود. به من و همسرم طعنه م يزد. من درآمدي نداشتم پدرم هم كه قول داده بود تا پايان تحصيل خرج مرا بدهد زير حرفش زد. يك روز با مادرم حرفم شده بود من هم بيرون رفتم و غروب بود كه برگشتم . پدرم منتظر من بود. وقتي مرا ديد با عصبانيت به طرفم آمد و با صداي بلند سرم داد كشيد و گفت:
خيال مي كني در خانه برايم مرد شدي! تو اصلاً مي داني كه مخارج شما و زنت را من دارم مي دهم
فهميدم كه مادرم بدجوري در گوشش خوانده كه اين قدر عصباني شده است. به او گفتم:
پدر شما جلوي حرف هاي زنت را بگير من تحمل شنيدن بدگويي هايش را ندارم. پدرم چيزي نگفت. به طرف اتاق رفت و يك چماق گرفت و برگشت و در جلوي زنم شروع به زدن من كرد و مي گفت:
تو بايد به من دستور بدهي؟ تو برايم مرد شدي ؟
و همين طور مر ا مي زد. من هم فقط ايستاده بودم و نگاه مي كردم. تا اين كه شوهرخاله ام و خاله ام سر رسيدند و مرا از زير دست هايش بيرون كشيدند . من تعجب
كردم. پس اين همه محبت در زمان ازدواج و اين همه قول و قرارها چه بود. بالاخره اين قدر بر ما سخت مي گذشت كه مجبور شديم كه جدا شويم. البته يك اتاقي در همان خانه پدرم داشتيم اما از نظر خوراك و به طوركلي مسا ئل مالي جد ا شده بوديم . همان موقع بود كه احمد به دنيا آمد خداوند فرزند سومي به ما داد كه پسر بود. وقتي جدا شديم پدرم حتي پنكه سقفي كه براي ازدواج به ما كادو داده بود از ما گرفت. با اين كه من سه فرزند داشتم و هوا گرم بود. حداقل انتظار داشتم كه به خاطر بچه ها هم كه شده اين كار را نكند . با پولي كه پس انداز كرده بوديم يك پنكه سقفي خريدم تا بچه هايم در گرما نباشند .
اوايل خيلي سخت بود اما به مرور زمان به خودمان متكي شديم . خانواده فاطمه هم كمك مي كردند. ديپلم تجربي را گرفتم ولي كنكور قبول نشدم . به همين خاطر دفترچه آماده به خدمت گرفتم و آماده رفتن به خدمت شدم. موقع اعزام خانم و بچه هايم آمده بودند. خدمت من باختران افتاده بود و از آن جا بايد تقسيم م يشديم. وقتي كه رسيديم مدتي آ نجا مانديم كه گفتند آن هايي كه متأهل هستند مدارك خود را بياورند تا به شهرهاي نزديك خودشان منتقلشان كنيم. من هم سند ازدواج و شناسنامه هاي خودم
و همسرم را كه با خود آورده بودم آنها را به كارگزيني دادم . بعد از چند روز گفتند كه بيا تصفيه كن به شهر خودت منتقل شدي خيلي خوشحال شدم. حداقل در كنار خانواده ام خدمت مي كردم و هر روز مي توانستم آنها را ببينم. آن روزها جنگ تمام شده بود و مردم ك مكم به خانه و زندگي سابق خود برمي گشتند. خاله ام خان هاي كه داشت را
فروخت و به شهرستان خودمان برگشت. دايي هايم نيز به خانه هاي خودشان برگشتند. خانواده ام نيز تصميم گرفته بودند كه برگردند اما من نپذيرفتم و در همان جا ماندم. خدمت سربازي سخت نبود چون ديپلم تجربي داشتم مرا در بهداري گذاشتند. چند ماه گذشت پدرم اصرار داشت كه خانه را بفروشد از او خواهش كردم اجازه دهد خدمت سربازي تمام شود. او هم گفت خدا كريم است اما مادرم كه گوشه اي ايستاده بود به من و همسرم نگاهي كرد و گفت:
اين ديگه مشكل شماست.
همسرم خيلي ناراحت شد اشك در چشم هايش جمع شد به سمت اتاق خودمان رفت. مادرم هم فقط او را نگاه مي كرد. انگار نه انگار كه دختر خواهرش و زن پسرش است. مادرم هيچ وقت همسرم را دلداري نداد و با او مهربان نبود.
پدرم هم از فروش خانه منصرف شد و ما توانستيم در همان اتاق خودمان بمانيم. فرزند چهارم ما هم در راه بود . زندگي ر ا به سختي مي گذرانديم روزهاي جمعه و تعطيل كار مي كردم. بنياد مهاجرين هم به ما حقوق مي داد كه كفاف زندگي ما را نمي كرد، اما هر طور بود مي گذشت .
فرزند چهارم ما پسر بود. كه اسمش را محمود گذاشتيم. روزها مي گذشت و ما هم زندگي عادي خودمان ر ا داشتيم ب الاخره خدمت سربازي را تمام كردم و بايد به فكر كار و زندگي باشم مثل همه ي انسان هايي كه حق حيات و زندگي دارند من هم چنين حقي ر ا براي خودم قائل هستم.
بازگشت به خانه خاطرات بعد از اتمام خدمت، پدرم تصميم خودش را عملي كرد و با همديگر به شهرستان خودمان برگشتيم. خانه هاي گلي اوليه ر ا كه ب ه خاطر بمباران
دشمن بعضاً ترك برداشته بود را با گل و گچ درست كرديم داخل آنها را تميز و مرتب كرديم و اسباب و وسايل را در آن گذاشتيم. با برگشتن به آن جا به ياد روزهاي گذشته و خاطرات كودكي افتادم كه در كنار پدربزرگ و مادربزرگم بودم، همان خانه گلي كه دوران طفوليت خودم ر ا با پدربزرگ و مادربزرگم در آن پشت سر گذاشته بودم خاطرات آن روزها براي من زنده شد. زمين كشاورزي، نخلستان، رودخانه براي من روزهاي كودكي را تداعي م يكرد. بالاخره در آن جا مستقر شديم من از والدينم جدا بودم و خودم با انجام كارهاي برق كشي درآمدي براي خودم داشتم.
روزها مي گذشت و ما زندگي عادي خودمان را مي گذرانديم. تا اين كه يكي از فاميل يك روز به منزل ما آمد. وقتي كه خانه محقر و كوچك ما را ديد و از بي كاري من مطلع شد به من پيشنهاد داد كه در يكي از شركت ها ثبت نام كنم. از شنيدن اين خبر خيلي خوشحال شدم. مدرك تحصيلي و مدارك شناسايي ر ا به او دادم .
بالاخره به قول خودش هم عمل كرد و بعد از مدتي من در يكي از شركت ها به عنوان بر قكار ساده استخدام شدم اما بعد از مدتي به يك بر ق كار باتجربه تبديل شدم و همه از من حساب مي بردند. حقوق خوبي مي دادند بعضي مواقع هم اضافه كار مي ماندم. استخدام ما به صورت پيمانكاري بود و قرارداد ما يك ساله بود. بعد از اتمام قرارداد، كار پيمانكار نيز تمام شد و شركت تعطيل شد. البته كار شركت در آن جا تمام شد و كار ديگري در يكي از استان هاي كشور گرفت ولي وضعيت من طوري بود كه نمي توانستم به آن جا بروم. ناچار شدم كه تصفيه كامل كنم. از آن موقع بود كه بعضي مواقع عصبي مي شدم چون بي كار شدن اذيت و آزارم مي داد. به همه جا مي رفتم تا بتوانم كاري پيدا كنم. يك روز يكي از دوستان كه از وضعيت من آگاه بود به من گفت هتل آزادگان استخدام دارد من هم معطل نكردم و به آن جا رفتم. شخصي به نام احمدي آن جا بود پيش او رفتم و در مورد استخدام از او سوال كردم اما قبول نكرد و گفت كه:
كه نفرات ما تكميل شده و ديگر جايي نداريم. اما من به او اصرار كردم و مدرك بر قكاري كه از شركت گرفته بودم به او نشان دادم و گفتم:
من برق كار هستم و سابقه كار در شركت را دارم او هم به مدرك نگاهي كرد و داخل اتاقي رفت و بعد از چند لحظه برگشت و گفت:
در هتل به يك برق كار نياز داريم ولي مدرك شما را بايد آموزشگاه فني و حرفه اي تأييد كند. خيلي خوشحال شد م از آقاي احمدي تشكر كردم و به منزل برگشتم. روز بعد اول صبح به آموزشگاه فني و حرف هاي رفتم. مسئول آموزشگاه به من گفت:
براي تأييد لازم است كه امتحان شفاهي از شما بگيرم.
من هم گفتم:
- مشكلي نيست هر وقت كه شما گفتيد من آماده ام. او هم پاسخ داد كه من از شما امتحان نمي گيرم و يك نفر كه استاد اين جاست بايد از شما امتحان بگيرد و الان هم اين جا نيست. شما برويد عصر بياييد. از او خداحافظي كردم و به منزل رفتم. عصر بود كه مجدداً به آموزشگاه آمدم. اما هرچه منتظر ماندم استاد نيامد. يكي از نيروهاي حراست كه آنجا بود به من گفت منتظر نباش ساعت از نُه گذشته ديگر نمي آيد برو فردا صبح بيا. من هم كه كارم گير همين تأييديه است. از او خداحافظي كردم همين كه از آموزشگاه بيرون آمدم يك وانت تويوتا از كنارم رد شد. راننده به من نگاه كرد و ايستاد. سرنشيني كه كنار راننده بود مرا صدا زد و گفت:
كجا مي روي؟
من هم به طرف آنها رفتم كه سوار شوم و به خانه برگردم . به نزديك ماشين كه رسيدم آن شخصي كه كنار راننده بود مرا از گردنم گرفت و گفت : كجا بودي؟
بعد هم يك اسلحه كُلت از كمرش درآورد و مرا به زور سوار ماشين كرد. مرا به جايي بردند كه محل كار آن ها بود. مر ا از ماشين پياده كردند و با مشت و لگد به جا نم افتادند.از من سوالات مبهمي مي كردند كه كجا بودم و چه كسي را زدم و از اين جور سوالات كه روحم خبر نداشت ولي هرچه به آنها مي گفتم كه من منظورشان ر ا نمي فهمم قبول نمي كردند. بعد از مدتي ماشين آگاهي آمد و مرا با خودشان بردند .
در مورد زني از من سوال مي كردند كه مورد ضرب و جرح قرار گرفته بود. يكي از مأموران كه افسر پرونده ام بود مرا روي صندلي نشاند و گفت:
نگاه كن ما با تو دشمني نداريم حقيقت را به ما بگو . اما من به اوگفتم:
شما مرا به جاي يك نفر ديگر گرفتيد. دوباره از من سوال كرد كه آن شب كجا بودم من هم به او گفتم:
من تا حالا به آن منطقه كه شما مي گوييد نيامده ام و اولين بار بود كه آن جا آمدم. آن هم به اين دليل كه كار داشتم.
اما كسي به حرف هايم گوش نمي داد. آن شب تا صبح نخوابيدم. روز بعد هم مرا به اتاقي بردند و من روي صندلي نشستم كه ي كدفعه زن و مردي به طور مؤدبانه وارد اتاق شدند و بر روي صندلي هاي اتاق نشستند. مامور پرونده از من سوال كرد:
-آيا تاكنون با كسي درگير نشدي و وارد خانه كسي نشدي؟ من هم جواب دادم:
نه، من تا حالا با كسي درگير نشدم و به اجبار وارد خانه كسي نشدم. اما آنها زير بار نمي رفتند. من قسم مي خوردم ولي كسي باور نمي كرد . اما آن زن مرا شناسايي كرده بود و از من شاكي شده بود. مرا به دادگاه بردند. پرونده ام در شعبه سوم دادگاه بود. روي صندلي نشستم با خودم مي گفتم:
اين زن كه شاكي من شده بويي از انسانيت نبرده است. چر ا بايد از من شكايت كند و به خاطر شكايت او در بند اسارت باشم. بعد از دقايقي وارد شعبه شدم سلام كردم قاضي هم با احترام جواب سلام مرا داد. احساس كردم حداقل در اين جا مي توانم به راحتي از خودم دفاع كنم. قاضي از من سوالاتي كرد اما من منكر شدم . بالا خره بعد از بازجويي مرا به زندان معرفي كردند وقتي كلمه زندان ر ا شنيدم باور نمي كردم. واقعاً گيج شده بودم . من به قاضي گفتم:
اين زن به من ظلم كرده و شما حرف هايش را شنيديد.
اما اين حرف ها فايده اي نداشت و من به همراه م أمور بدرقه راهي زندان شدم. آن جا براي من محيطي ناآشنا بود ولي بعد از چند روز دوستاني پيدا كردم. يك هفته بعد خانواده ام به ديدن من آمدند . برادرم دنبال كارهاي من بود اما شاكي رضايت نمي داد و حتي برادرم ر ا تهديد كرده بود كه اگر براي رضايت برود عليه او هم شكايت خواهد كرد بعد از چند روز مرا از زندان به دادگاه بردند خانم شاكي هم آمده بود و يك مردي هم همراهش بود. وقتي كه نشستيم رو به او كردم و با نفرت به او گفتم:
چرا از خدا نمي ترسي. قاضي رو به من كرد و گفت:
ساكت شو.
من هم ساكت شدم. قاضي ابتدا حرف هاي شاكي را شنيد و نوشت . او عليه من شكايت مي كرد و من فقط به او نگاه مي كردم. وقتي صحبت هاي او و نوشتن هاي قاضي تمام شد، قاضي از من سوال كرد كه اتهامم را قبول دارم؟ من هم گفتم:
نه اين خانم را مي شناسم و نه او را زدم نه چيزي از او سرقت كردم و تاكنون بدون اجازه كسي وارد خانه اش نشدم.
قاضي دفاعياتم را نوشت و من امضاء زدم. دوباره مرا به زندان برگرداندند. سه ماه در زندان بودم با خودم صحبت مي كردم و مي گفتم:
بسه ديگه! چرا آزادم نمي كنند؟!
مثل ديوانه ها شده بودم . در حياط زندان قدم مي زدم و با خودم حرف مي زدم. مدتي بعد حكم مرا صادر كردند يك سال حبس رد مال و ديه . دادنامه ر ا خواندم به جرم سرقت و ضرب و جرح محكوم شده بودم . به من گفت : اعتراضي داري. من هم گفتم:
بله اعتراض دارم.
به حكم اعتراض كردم. پولي براي گرفتن وكيل نداشتم . خودم لايحه اي نوشتم و به دادگاه فرستادم از دفتر زندان خارج شدم و به طرف خوابگاه رفتم مثل ديوانه ها راه مي رفتم. وارد خوابگاه كه شدم دوستانم به طرفم آمدند به من گفتند:
چه شده؟ جواب ندادم. مستقيماً به سمت تختم رفتم و دراز كشيدم . از من سوال كردند برايت حكم بريدند؟ من هم گفتم:
بله حكم صادر كردند اما چه حكمي؟! چه ظلمي؟! چر ا بايد اين طور مي شد؟! چرا اين خانم لعنتي دست از سرم برنداشت؟ بغض گلويم را فشرد. يك دفعه دلم گرفت ديگر نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و گريه كردم. دوستانم به من دلداري مي دادند ولي من نمي توانستم جلوي گريه ام را بگيرم. روز بسيار بدي برايم بود. نزديك غروب بود روي تختم نشستم و به آينده ي تاريكم مي انديشيدم . به بچه هايم ، به خاطراتم، به همسرم و به خيلي چيزهاي ديگر.
مدت ها گذشت. اما از دادگاه تجديد نظرخبري نبود. بالاخره اخطاريه اي براي من رسيد. وقت حضور را براي روزي گذاشتند كه دقيقا يك سال از تاريخ بازداشت من مي گذشت. روز رسيدگي رسيد و من به دادگاه تجديد نظر اعزام شدم. در آن جا هم جرم را منكر شدم . اما كسي باور نمي كرد. آن روز دوباره به زندان برگشتم. شاكي هم حاضر به رضايت نبود. بعضي وقت ها كه به آن زن فكر مي كردم زندگي برايم آزا ردهنده بود.
نفرتم روز به روز از اين زن بيشتر مي شد و او را از ته دل نفرين مي كردم . زندگي مرا به تباهي كشاند. خانواده ام را بدبخت كرد. احساس مي كردم كه خانواده ام در وضعيت رقّت باري دارند زندگي مي كنند.
روزها همين طور مي گذشت . در آن ايام تلخ ، روز به روز كلافه تر مي شدم و غم و اندوه من زيادتر مي شد. هر روز به اين اميد بودم كه شايد فردا فرجي شود. مدتي بعد حكم من تأييد شد.
اما گفتند با ضمانت هم مي توانم آزاد بشوم. چون يك سال حبس من تمام شده بود و براي رد مال و ديه هم مهلتي داده بودند و بالاخره بعد از يك سال و چند روز از زندان آزاد شدم. بعد از چند روز تصميم گرفتم كه با آن خانم شاكي صحبت كنم و آبرويش را به خاطر ظلم و ستمي كه به من كرده ببرم. به منزل آن ها رفتم و با شوهرش صحبت كردم. با او كه صحبت كردم گفت:... پایان قسمت دوم.مزرعه.4 آذرماه 1401.دزفول