چهار تا شعبه بازپرسی دوتا دادیاری و یک اجرای احکام کیفری با خیل عظیمی از پرونده ها،گاهی وارده هر شعبه به ۳۰۰ پرونده میرسید آن هم پرونده های باندهای سرقت مسلحانه،سرقت های به عنف و... آن هم در کلان شهری چون اهواز با محله های جرم خیز و ترسناک..و مجرمین خطرناک. ابلاغ شعبه چهارده بازپرسی را صادر کرده بودند وقتی وارد اتاق شعبه شدم (اتاقی حدودا ۳۰ متری بود که قاضی و ۴ تا کارمند باید یکجا باشند) تقریبا همه جای آن پرونده بود چهارتا کمد بایگانی پر از پرونده، بالای کمد، بالای یخچال، رو میزهای اتاق، و هر جایی که نگاه میکردم پرونده بود.علت این وضعیت را از مدیر دفتر پرسیدم حرفشان این بود که شعبه چند ماه بدون بازپرس بوده و پرونده های انباشته شده،پرونده های بدون ثبت هستند که از مراجع انتظامی واصل شده و بدون دستور مانده است. بعد از چند روز دستور ثبت همه پرونده ها را دادم موجودی شعبه به۱۵۳۰ پرونده رسید. با اینکه هر روز از شهرستان به اهواز تردد میکردم و روزی ۲۰۰ کیلومتر رانندگی میکردم اما از صبح تا غروب در محل کار میماندم تا بلکه بتوانم وضعیت را سر وسامان بدهم..از مقام ارجاع تقاضا کردم در ارجاع پرونده مراعات شعبه را بکند اما ارجاع به شعبه کمتر که نشد هیچ ،پرونده های مهم و سنگین به ویژه پرونده های باندی ارجاع میشد.روزهای سخت وشرایط و اوضاعی بود که هیچکس نمیتواند آن را درک کند.با زحمت و تلاش توانستم شعبه را به روال عادی خود برگردانم. موجودی شعبه به نصف رسید و تقریباهمه چيز خوب پیش میرفت.بعد از یک سال و نیم مسولین دادگستری که خودشان هم از وضعیت فضای مجتمع ناراضی بودند و بخاطر نبود جا مجبور بودند مجتمع را در آنجا دایر کنند آن را به جای دیگری منتقل کردند و من همبه یک شعبه ی دیگر.. ۳ سال ونیم به همین شکل گذشت..کثرت پرونده ها،تعداد زیاد زندانیان و سنگینی پرونده ها،استرس ناشی از کار بخصوص در معدود پرونده های خاصی که به صورت ویژه ارجاع میشدو تردد روزانه روز به روز مرا شکسته تر و خسته تر میکرد.سال ۹۲ پیشنهاد دادستانی شهرستان ایذه را به من دادند.
سختی و فشار کار بازپرسی در اهواز و خستگی ناشی از کار وتردد روزانه و خطرات جاده ای همه دست به دست هم داد که پیشنهاد ایذه را پذیرفتم وبعد از۷ سال با بازپرسی که عاشق آن بودم خداحافظی کردم و بعنوان دادستان ایذه منصوب شدم شهری با مردمی اصیل و نجیب.پرونده ها چندان سخت نبود در مقایسه با پرونده های قتل،سرقت های مسلحانه،کیف قاپی،محاربه،کلاهبرداری و جعل و قاچاق مواد مخدر و....که در اهواز و آبادان رسیدگی میکردم چیزی نبود..اما جو دادگستري متلاطم و پر حاشیه بود.
با سیاست خاص و صداقت و مردمداری و دوستی و صمیمیت بین همکاران والبته با رعایت شئونات و حفظ جایگاهها جو خوبی در دادگستری حاکم شد و رضایتمندی از دادگستری را به دنبال داشت..مردم ایذه مردمی صادق،خونگرم،مهمان نواز و اصیل و نجیب هستند اهل تملق و چاپلوسی نیستند صداقت مردم بختیاری کار را در بین آنها راحت و آسان میکرد.مدت سه سال و نیم دادستان بودم شهرستان بهترین روزهای خود را داشت هم امنیت حاکم بود هم مردم میدانستند که عادلانه به پرونده هاشون رسیدگی میشود هم همکاران قضایی و اداری از سر شوق و خالصانه کار میکردند.سال ۹۵ با درخواست ریاست کل بعنوان ریس دادگستري ایذه منصوب شدم و در۱۵ آذرماه ۱۳۹۵ شروع به کار کردم. ۵ سال بعنوان ریس دادگستری بودم ۵ سالی که با همه مشکلات و کمبودها دادگستري به بهترین شکل ممکن اداره میشد.هم بعنوان ریس شعبه اول حقوقی،دادگاه انقلاب،دادرس حقوقی ،اجرای احکام مدنی،دادرس کیفری در همه شعبه ها و پرونده ها قلم میزدم و نمیذاشتم که کار به لحاظ کمبود نیروی قضایی روی زمین بماند. مهر و صفا و صميميت مجموعه تعامل ضابطه مند با دادسرا همه این سختی ها را برای ما آسان میکرد.کارها بخوبی پیش میرفت. دادسرای ما هم با مدیریت دادستان بنحو خوبی مدیریت میشد و در مجموع دادگستری ایذه همواره جزو دادگستری های بدون حاشیه و دادگستري های برتر استان از حیث عملکرد و رضایتمندی و تکریم ارباب رجوع بود.به طوری که سال ۹۸ بعنوان قاضی نمونه کشور معرفی شدم و دادستان نیز یکی دو بار از طریق استان مورد تشویق قرار گرفتند.به تجربه دریافتم که ریاست با مدیریت فرق میکند.با ریاست نمیتوان موفق بود اما با مدیریت و رهبری و البته با چاشنی اقتدار و قاطعیت درکار میتوان سیاست های کاری را به نحو خوب اجرا کرد.سال ۱۴۰۰ بود بیش از ۸ سال در شهرستان ایذه خدمت کرده بودم بیش از این ماندن را به صلاح ندیدم. چند پیشنهاد برای ریس دادگستری شهرستان ها و معاون قضایی ریس کل دادگستری استان داشتم اما هیچکدوم رانپذیرفتم میخواستم به اهواز برگردم بدون سمت مدیریت و بعد از این همه سال دوری از خانواده به کنار آنها برگردم. همان سال بود که ابلاغ معاون ریس کل دادگاههای عمومی و انقلاب اهواز برای من صادر شد. دوری از ایذه برایم بسیار سخت بود.شهری که بهترین دوران کاری و بهترین روزهای زندگی ام را در آنجا گذراندم. بهترین مردمی که در طول زندگی ام دیده ام.قوم اصیل بختياری،مردم نجیب، صادق و بی ریا،مردمی بدون نقاب که هیچگاه در بین آنها احساس غریبی وناامنی نکردم.مردمی که خودم را مدیون خوبی ها و محبت هایشان میدانم و تا اخرین لحظه عمرم آنها را از یاد نخواهم برد.روز تودیع و معارفه ۱۰ مهرماه بود یکی از تلخترین روزهای زندگی ام بود.روزی که هم برای من و هم همکاران خیلی سخت گذشت. ناراحتی که در چهره هر یک از این عزيزان بود هیچوقت از یاد و خاطرم نمیرود.و خوب دریافتم که در این دنیای پوچ و بی ارزش هیچچیزی بهتر از صداقت و انسانیت و احترام و حفظ شان و منزلت دیگران نیست.زندگی در بین مردم، احترام به مردم، خضوع و فروتنی انسان را پیش دیگران عزیز میکند اما تکبر و غرور و نخوت بذر کینه را در دل دیگران میکارد.حتی اگر احترام بذارند احترام ظاهری و از روی ترس است امام علی علیه السلام میفرمایند: شَرُّ النّاسِ مَنْ يَتـَّقيهِ النّاسُ مَخافَةَ شَرِّهِ.
بدترين مردم كسى است كه مردم، به خاطر ترس از شرارت و بدى او، پرهيز و احترامش كنند.پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله نیز میفرمایند:
شَرُّ النّاسِ مَنْ اَكْرَمَهُ النّاسُ اتِّقاءَ شَرِّهِ؛
بدترين مردم كسى است كه ديگران از ترس شرش به او احترام بگذارند.
۱۱ مهرماه بود که از شهر خوبان ایذه عزیز خداحافظی کردم و به اهواز رفتمو بعنوان معاون دادگاههای اهواز و سرپرست دو مجتمع مجتمع تندگویان و مجتمع تجاری بازرگانی مشغول شدم. .کار تقریبا سنگین بود پرونده های حقوقی اهواز با شعبی که اکثرا بالای هزار پرونده موجودی داشت. باید به شکلی مدیریت میشد که موجودی کم شود تا اوقات رسیدگی کمتر و بتوان به پرونده ها در کمترین وقت رسیدگی شود.کار سنگین اما همینکه در امورات شهر و امور مربوط به دادگستری مسولیت نداشتم باری روی دوشم احساس نمیکردم و از این جهت راحت تر بودم.
اما برخلاف وعده ای که داده بودند از خانه سازمانی خبری نشد.و دوباره مجبور شدم بعد از ۱۸ سال و سختی هایی که در طول این سالها متحمل شدم باز هم در جاده ها تردد کنم و دوباره باز هم باید روزی ۲۰۰کیلومتر رفت و آمد میکردم. روزها به سختی میگذشت سخت تر از دوران بازپرسی اهواز چرا که دیگر آن شور و نشاط جوانی نبود
به قول شاعر
پیری رسید و موسم طبع جوانی گذشت..
تاب تن از تحمل رطل گران گذشت
یابه قول سعدی...نشاط جوانی ز پیران مجوی...که آب روان باز نیایید به جوی...
حدود ۱۰ ماه گذشت و در این مدت با تعامل با همکاران قضایی و مدیریت ارجاع و افزایش اوقات رسیدگی شعب و در کنار آن تاکید بر کیفیت رسیدگی ها رضایتمندی نسبی بین وکلا و مردم به وجود آمد با وجود همه سختی ها کار راحت تر و سبک تر شد. تا اینکه درمدیریت استان تغییراتی صورت گرفت.ازمن خواستند که بعنوان ریس دادگستری دزفول خدمت کنم.
احساس وظیفه و اینکه بتوانم خدمتی به مردم بکنم و به دستگاه قضایی در اجرای وظایفش کمکی کنم و نیاز دادگستری استان در آنبرهه از زمان،باعث شد که این مسولیت را بپذیرم.دزفول دومین شهربزرگ استان خوزستان بامردمی فهمیم،قانونمند ولایی و شهید پرور،شهری که پایتخت مقاومت کشور است،خدمت در این شهر وخدمت به مردم عزیزی که درجنگ تحمیلی مشقتها وسختی ها دیدند اما خم به ابرو نیاوردند و شهر را با وجود موشک باران دشمن بعثی رها نکردند و جانانه مقاومت کردند، شهری با ۲۴۰۰ شهید،۴ هزار جانباز،شهری که به عنوان شهر هزار موشک معروف است ،افتخاری است که نصیب هر کس نمیشود و به لطف خدا نصیب من شد.کار دردزفول شرایط خاص خودش راداشت.اطلاعات کافی ومورد نیاز از شهرستان و همکاران و مشکلات و معضلات دادگستري را گرفتم.مرداد ۱۴۰۱ بود که مراسم معارفه ام بود.از همان ابتدای کار برنامه ریزی خودم را برای مدیریت و طبق قولی که گرفتم برای مدت دو سال انجام دادم. حالا که خداوند به من فرصت خدمتگذاری در این شهر و مردم با اصالت و ولایی اش را دادند باید فرصت را غنیمت بشمارم وآنچه را در توان دارم به کار گیرم وخدمتی ماندگار انجام دهم. اولویت من حفظ احترام و تکریم همکاران و ایجاد آرامش در محیط کار بود چیزی که ظاهرا کمتر به آن توجه میشد وحلقه مفقوده دادگستری بود. همکاران کارشانرا به خوبی انجام ميدادند و اگر کم کاری و سهل انگاری دیده میشد بجای بد اخلاقی و برخورد بی نتیجه اداری با تذکر دادن و راهنمایی و گاهی جابجایی نیروها درجهت حفظ آنها کار به نحو خوبی انجام میشد.بدون توجه به هرگونه حاشیه ای و با همه مشکلاتی که درمسیر خدمت هست برنامه هایی که داشتم را اجرا کردم.راه اندازی دادگاه بخش سردشت که در فاصله ۵۰ کیلومتری دزفول بود را جزو برنامه های خودم قرار دادم و همان روز بعد از شروع به کارم بخشدار و شهردار و اعضای شورا را به دفترم دعوت کردم با استان نامه نگاری کردم و روز بعد به سردشت رفتم تا آنجا را از نزدیک ببینم همان جا دوتا منزل مسکونی را که نزدیک بخشداری بود مد نظر قرار دادیم و کار تعمیر و..را شروع کردیم.ساختمان را آماده کردیم و با وجود برخی مخالفت ها ومشکلات....... در ۲۰ بهمن ماه ۱۴۰۲ به مناسبت ۲۲ بهمن دادگاه بخش سردشت با حضور ریس کل دادگستری استان و مسولین شهرستان افتتاح شد.برنامه دیگری که داشتم راه اندازی مجتمع قضایی بود شهرستان دزفول وسعت زیادی دارد و دسترسی مردم به مراجع قضایی سخت بود.بهترین جایی که میشد مجتمع قضایی راه اندازی کرد شهر صفی آباد بود.شهری که تقریبا مرکزیت داشت در فاصله ۲۰ کیلومتری دزفول قرار داشت.برهمین اساس با شهردار و شورای شهر جلسه ای گرفتیم و جایی برای راه اندازی مجتمع در نظر گرفته شد اما نیاز به تعمیرات اساسی و تجهیزات داشت با این حال کار را شروع کردیم و به لطف خداوند متعال مجتمع قضایی صفی آباد را در هفته قوه قضائیه ششم تیرماه ۱۴۰۳ افتتاح کردیم. وقتی که شادی و خوشحالی و ذوق زدگی مردم آنجا را دیدم احساس بسیار خوبی داشتم با افتتاح این مجتمع شهرهای اطراف آن دیگر نیازی نداشتند برای انجام امورات قضایی فاصله ۳۰،۴۰ کیلومتر را تا دزفول بروند.. ......
در فروردین ۱۴۰۳ ریس کل دادگستری استان پیشنهاد ریس دادگستری آبادان را به من دادند با اینکه کارها در دزفول بخوبی انجام میشد و همه چیز بخوبی پیش میرفت اما شرایط آبادان را که گفتند برخود فرض دانستم بپذیرم تا دین خودم به مردم آبادان و شهر آبادان تکمیل کنم از طرفی نه گفتن به ریس کل که تنها دغدغه زندگی اش خدمت به مردم هست، سخت بود .با اینکه میدانستم مسیر سختی پیش رویم خواهد بوداما پیشنهاد را پذیرفتم و در اول مرداد ماه ۱۴۰۳ مراسم معارفه انجام شد.و با دزفول عزیز در ۹مرداد ماه خداحافظی کردم هیچ وقت تصور نمیکردم مسولین و مردم خوب دزفول و همکاران عزیزم برای مراسم تودیع و معارفه اینطور به من لطف داشته باشند لطف و محبتی که هیچ گاه فراموش نخواهم کرد مراسم بسیار با شکوه و به یاد ماندنی..و بعد از ۱۴ سال دوباره به آبادان برگشتم...اما آبادان آن آبادانی نبود که از آن رفتم و آبادانی نبود که تصور میکردم. حدس من درست بود مسیر بسیار دشواری در پیش خواهم داشت. اما ...ان ینصرکم الله فلاغالب لکم و ان یخذلکم فمن ذالذی ینصرکم من بعد و علی الله فلیتوکل المومنون..... توکل برخدا ...اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا....ساعت ۱و۳۰ بامداد ۲۷ مرداد ماه ۱۴۰۳..آبادان