دنیای عجیب و غریبی است.زندگیها آنقدر سرد و بیروح شدهاند که توان توصیف آن بسیارسخت است.دیگر خبری از انسانیت،اخلاق،عشق ومحبت بمانندسابق نیست.این موضوع بیشتردر جایی خودرا بهعنوان یک معضل نشان میدهد که درون خانواده اتفاق بیفتد. پروندههای زیادی با عنوان قتل خانوادگی، قتل ناموسی و...همه روزمیبینیم که نشان ازگسستگی وازهم پاشیده شدن خانوادههاست.امروز پرونده ی قتلی روی میزم بود که برای کشف آن نیازی به کارهای تخصصی و پیچیده پلیسی و بازپرسی نبود اما از نظر نوع و انگیزه ارتکاب قتل برایم جالب بود هر چنداز این نوع پرونده هابسیار رسیدگی کردم یااخبارش را همه روز میخوانم یا میشنوم ولی آنچه باعث نوشتن داستان نه چندان جذاب و پیچیده آن شد این بود که در این دور و زمانه برخی انسانها بجای پیدا کردن راه حل های منطقی و عاقلانه خروج از مشکلات وحل اختلافات و بخصوص اختلافات خانوادگی گاهی چقدر راحت راه حلی انتخاب میکنند که آینده آنهاو افراد وابسته به آنها را سیاه و ویران میکند.کشتن آدمها چقدر راحت و ساده شده است اینگار نه اینگار که این جنایت فجیع ترین جنایتی است که میتواند علیه بشر صورت گیرد و اینگار نه اینگار فرمان خدا این است که ولا تقتلوا النفس التی حرم الله الا بالحق..
ساعت ۱:۳۰ بامداد، گزارشی مبنی بر کشف جسد در یکی از میدانهای شهر واصل میشود. مأموران به محل اعزام میشوند و مشاهده میکنند که یک دستگاه موتورسیکلت قرمزرنگ دریکی از میدان های شهرواژگون شده است. محل، نزدیک مقر نیروی انتظامی بوده و گزارش پرسنل کلانتری حکایت از این دارد که پیش از واژگونی، صدای تیراندازی شنیده شده بود. مأموران وارد صحنه جرم میشوند. حسب صورتجلسه تنظیمی از صحنه جرم، در کنار موتورسیکلت، جسدی متعلق به مردی حدود ۵۰ ساله، در حالی که دچار خونریزی شدید شده بود، دیده میشود. یک عدد پوکه کلت کمری هم در صحنه کشف میشود.اقدامات لازم جهت بررسی صحنه جرم، عکاسی وفیلمبرداری صورت میگیرد.پس از جمعآوری مستندات صحنه جرم، جسد به بیمارستان منتقل میشود. پس از تأیید مرگ و انتقال به سردخانه، بازپرس در معیت مأموران و پزشکی قانونی، جسد را معاینه میکنند. علت مرگ، خونریزی شدید ناشی از اصابت دو گلوله به شکم مقتول و یک گلوله به پیشانی تشخیص داده میشود.
از مدارک کشفشده در جیب مقتول مشخص میشود که او نیروی حراست و نگهبانی یکی از سازمانهاست. مأموران به محل خدمت او میروند. همشیفت او میگوید:«امیر سر کار بوده است که تماسی با او گرفته میشود. بعد از تماس، به من گفت که دخترم بیمار است و باید او را به بیمارستان ببرم و حدود چند دقیقه بعد از رفتن او متوجه صدای تیراندازی شدیم.»
تقارن تماس تلفنی خانواده مقتول با زمان قتل و نبود انگیزه خاص برای این جنایت، بازپرس و مأموران را به این شک میاندازد که حتماً ارتباطی میان تماس تلفنی و قتل وجود دارد. از زن مقتول بازجویی میشود. هیچ نیازی به فشار و تحقیقات فنی و پیچیده نبود؛ فایزه انگار خودش را برای اقرار آماده کرده بود و در همان ساعات اولیه همه چیز را گفت:«۱۸ سال با امیر ازدواج کردم. یک پسر ۱۶ ساله و یک دختر ۱۰ ساله ثمره این ازدواج بود. در یک سال اخیر اختلافات و درگیریهای متعددی با اوداشتم و مدام در حال دعوا بودیم. امیر مرد زحمتکشی بود اما هیچوقت مرا درک نمیکرد رابطه بین ما کم کم سرد شد هیچ احساسی نسبت به هم نداشتیم و مثل دو غریبه فقط درکنارهم زندگی میکردیم طوری که از زندگی با او خسته شده بودم کار هر روز ما بحث ودرگیری بود.هیچ احساس آرامش در کنار امیر نمیکردم. مشکلم را بایکی از دوستانم به نام ساجده مطرح کردم اومرا به یک دعانویس به نام احمد معرفی کرد. کار او سحر و جادو و طلسم است. قصد اولیه من این بود که با جادو و طلسم، امیر را وادار به طلاق کنم. چندین بار به سراغ احمد رفتم، اما فایده نداشت. از او خواستم طلسم مرگ بنویسد و او این کار را کرد، اما باز هم فایدهای نداشت. اختلافات ما روز به روز بیشتر میشد و از طرفی، ارتباط عاطفی با احمد پیدا کردم حس کردم که کنار او بودن به من آرامش میداد. احمد از من خواست که شوهرم را بکشم و بعد از مرگش باهم ازدواج کنیم، اما من قبول نمیکردم. تا اینکه شب قتل به من زنگ زد و گفت که سرخیابان محل کارشوهرت هستم ومیخواهم او را بکشم؛ هر طور شده او را از محل کار خارج کن.من هم به دخترم شهربانو گفتم با پدرت تماس بگیر.اوتماس گرفت وبه پدرش گفت مریضاحوال هستم، بیامرا به بیمارستان برسان. پدرش هم گفت زود میآیم. من به احمد زنگ زدم و گفتم که امیر الان از محل کار بیرون میآید، آماده باش. چند دقیقه بعد شهربانو به پدرش زنگ زد، اما او جواب نداد و پس از چندبار تماس، یکی از مأموران پاسخ داد و فهمیدم که احمد کارش را تمام کرده است.
بعد از قتل، احمد تماس گرفت و گفت که امیر را کشتم، تماسهای گوشی خود را پاک کن و اگرمن گیر کردم دنبال من نیا. میدانستم که احمد قصد کشتن امیر را دارد و به همین خاطر او را از محل کار بیرون کشاندم. احمد عاشق من بود و قول داد بعد از قتل امیر با هم ازدواج کنیم.»
فایزه با قرار بازداشت موقت به زندان معرفی میشود و دستور جلب و ورود به منزل احمدصادر میشود. احمدیک روزبعد در منزل خوددستگیرمیشودوبه قتل امیر اقرارمیکندو تقریبا همان صحبتهای فایزه را در خصوص نحوه قتل و انگیزه آن تکرار میکند.میگوید<<بهمن ماه۱۴۰۳ با فایزه اشنا شدم من دعا نویس هستم و او برای کشتن همسرش به نزد من امد تا طلسم مرگ درست کنم ولی نتوانستم انجام بدهم و بعد بین ما رابطه عاطفی ایجادشد و فایزه چندین بار از من خواست تا امیر را بکشیم اما من قبول نمیکردم تا اینکه چند روز قبل از قتل تصمیم گرفتیم او را بکشیم به او گفتم اسلحه خریدم تا امیر را بکشم شب قتل طبق نقشه ای که باهم کشیدیم با امیر تماس گرفت و اورا به بهانه مریض بودن دخترش از محل کارش بیرون کشید من هم با موتور سکلیت منتظرش بود وقتی ازمحل کارش بیرون اومد او را دنبال کردم و در یک جای تقریبا خلوت به فاصله ۲ یا ۳ متری او که رسیدم اسلحه را بیرون آوردم و ۴ گلوله شلیک کردم دیدم که تغییر مسیر داد و به روی زمین افتاد و من به مسیر خودم ادامه دادم بعد با فایزه تماس گرفتم گفت با امیر تماس گرفتم و مامور جواب داد به او گفتم کارش را تمام کردم>>.
احمد با قرار بازداشت موقت به زندان معرفی میشود..وپرونده جهت تکمیل تحقیقات و جری تشریفات در مسیرقانونی خود قرار میگیرد.همانگونه که در ابتدا عرض شد پرونده ازجهت پیچیدگی قضایی و اقدامات پلیسی قابل بحث نیست چرا که کشف آن بسیارساده و ابتدائی بود اما از چند جهت قابل بررسی است.
_ از منظر جرمشناسی اجتماعی، نمونهای از فروپاشی تدریجی روابط خانوادگی، ضعف در مهارت حل تعارض و تبدیل اختلافات زناشویی به خشونتی مرگبار است. در این ماجرا، خانواده که باید محل امن و حمایت عاطفی باشد، به بستری برای خیانت، فریب و حذف فیزیکی تبدیل شده است. ورود فردی بیرون از نظام خانواده، آن هم با عنوان دعانویس، نشان میدهد که در شرایط بحران، برخی افراد بهجای مراجعه به راهحلهای قانونی، مشاوره خانوادگی یا حمایت روانشناختی، به مسیرهای انحرافی و غیرعقلانی کشیده میشوند.
از نظر اجتماعی، این نوع جرایم معمولاً در بستر چند عامل شکل میگیرند: تداوم اختلافات حلنشده، کاهش دلبستگی عاطفی، ضعف گفتوگو میان زوجین، نبود حمایتهای مؤثر اجتماعی و خانوادگی، و همچنین تأثیرپذیری از افراد فرصتطلب و منحرف. وقتی نارضایتی طولانیمدت با رابطهای عاطفیِ جایگزین و احساس بنبست همراه میشود، زمینه برای تصمیمهای خطرناک و جنایتآمیز فراهم میشود.
از منظر روانشناسی، در رفتار فایزه نوعی جابهجایی تدریجی مرزهای اخلاقی دیده میشود؛ ابتدا تمایل به طلاق، سپس توسل به خرافه، بعد آرزوی مرگ همسر، و در نهایت مشارکت آگاهانه در قتل. این روند نشان میدهد که چگونه تکرار خشم، نفرت، ناکامی و وابستگی عاطفی ناسالم میتواند قبح جرم را در ذهن فرد کاهش دهد. در سوی دیگر، احمد نیز با ترکیبی از سوءاستفاده عاطفی، باورهای خرافی و احساس سلطه، وارد این ماجرا شده و بستر وقوع جنایت را تقویت کرده است.
نکته مهم دیگر، استفاده ابزاری از کودک در اجرای نقشه قتل است که از نظر روانی، یکی از تلخترین ابعاد این پرونده محسوب میشود. وادار کردن فرزند به تماس با پدر، بدون آگاهی او از حقیقت ماجرا، نشاندهنده سقوط شدید مرزهای عاطفی واخلاقی در درون خانواده است. این مسئله میتواند آثار روانی عمیق و بلندمدتی بر فرزند بر جای بگذارد.
در مجموع، این پرونده نشان میدهد که قتلهای خانوادگی معمولاً ناگهانی و لحظهای نیستند، بلکه محصول انباشت تعارض، شکست عاطفی، ضعف کنترل هیجان، نفوذ افراد منحرف و فقدان مداخلات بهموقع اجتماعی و روانشناختیاند. پیشگیری از چنین جرایمی، بیش از هر چیز، نیازمند تقویت آموزشهای زندگی مشترک، دسترسی آسان به مشاوره، افزایش سواد روانشناختی و مقابله جدی با خرافهگرایی و روابط ناسالم است.
دهم خرداد ماه سال ۱۴۰۵.آبادان.ساعت ۳ بامداد